شعر یک بچه آفریقایی !! ...

اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره.
////////
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم
و تو، آدم سفيد
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي
و وقتي مي ميري، خاکستري اي
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟


تا قيامت شعری از سرکار خانم مریم حیدر زاده

 

من مي‌گم بهم نگاه کن
تو مي‌گي که جون فدا کن

من مي‌گم چشمات قشنگه
تو مي‌گي دنيا دو رنگه

من مي‌گم دلم اسيره
تو مي‌گي که خيلي ديره

من مي‌گم چشمات‌و واکن
تو مي‌گي من‌و رها کن

من مي‌گم قلبم‌و نشكن
تو مي‌گي من مي‌شكنم من؟

من مي‌گم دلم رو بردي
تو مي‌گي به من سپردي؟

من مي‌گم دلم شكسته است
تو مي‌گي خوب مي‌شه خسته است

من مي‌گم بمون هميشه
تو مي‌گي ببين نمي‌شه

من ميگم تنهام مي‌ذاري؟
تو مي‌گي طاقت نداري؟

من مي‌گم تنهايي سخته
تو مي‌گي اين دست بخته

من مي‌گم خدا به همرات
تو مي‌گي چه تلخه حرفات

من مي‌گم که تا قيامت
برو زيبا به سلامت

من مي‌گم خدا به همرات
تو مي‌گي چه تلخه حرفات

من مي‌گم که تا قيامت
برو زيبا به سلامت

جشم هارا باید شست

سهراب

من نمی دانم

که چرا می گویند،اسب حیوانه نجیبی ست،یاکبوتر

                                                          زیباست.

پس چرادر قفسه هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله خوشبو دارد؟

چشم هاراباید شست،جوردگرباید دید.

واژه باید خودباد،واژه باید خودباران باشد.

چترهاراباید بست.

زیر باران بایدرفت.

باهمه مردم شهر زیره باران باید رفت.

دوست رازیرباران بایددید.

 

آی آدمها (شعری از نیما یوشیج)

 
 
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد وخندانید !

یک نفر در آب دارد می سپارد جان .

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید .

آن زمان که مست هستید  از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانائی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ می بندید

برکمرهاتان کمربند .

در چه هنگامی بگویم من ؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان !

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !

نان به سفره   جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شما را .

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه  هاتان را از دور دیده

آب را بلیعده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر  گاه پا .

آی آدم ها

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشائید !

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد  چنان مستی به جای افتاده .  بس مدهوش

می رود نعره زنان .  وین بانگ باز از دور می آید :

         "  آی آدم ها "

و صدای باد هر دم دلگزاتر

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این ندا ها :

     " آی آدم ها  "