تفاوت عشق و دوست داشتن از نگاه دکتر شریعتی !!!! ...


 

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي.
اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال.

عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوستداشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد.


عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود وداراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است.
اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها بر خلاف غريزه هاهركدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد مي توان گفت : كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست.

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد.
ما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست.


عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور مي گويد: شما بيست سال سن بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد.
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند.

عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است.
اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.


عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و اضطراب و ديدار وپرهيززنده و نيرومند مي ماند.
اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است، دنيايش دنياي ديگري است.

عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست يك خود جوششي ذاتي است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنا يي پس از عشق درد كوچكي نيست .
اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند.


دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم مي بينند كه به
پهندشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي ايمان در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا بلرزه مي آورد .

دوست داشتن هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستانهاي ديگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ هر لحظه ، بر سر و روي اين دو ميزند.

عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست.
اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد

بانک زمان

 حکایت بانک زمان ! ...

تصور کنيد حساب بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي گردد و شما فقط تا اخر شب فرصت داريد تا همه پول ها را خرج کنيد چون اخر وقت حساب شما خود به خود خالي مي شود.

در اين صورت شما چه خواهيد کرد ؟

البته سعي مي کنيد تا اخرين ريال را خرج کنيد!

هر يک از ما يک چنين حساب بانکي داريم ؛ حساب بانکي زمان!
هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانيه واريز و تا پايان شب به پايان مي رسد .
هيچ برگشتي در کار نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.
ارزش يک سال را دانش اموزي که مردود شده ، مي داند.
ارزش يک ماه را مادري که فرزند نارس به دنيا اورده ، مي داند.
ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند.
ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد.
ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده .
ارزش يک ثانيه را ان که از تصادفي مرگبار جان به در برده ، مي داند.
باور کنيدهر لحظه گنج بزرگي است !
گنجتان را اسان از دست ندهيد!

به ياد داشته باشيد:
زمان به خاطر هيچ کس منتظر نمي ماند!
فراموش نکنيد:
ديروز به تاريخ پيوست.
فردا معما است.
و امروز هديه است!

سخنان کورش کبیر  بزرگ پادشاه ایران زمین

 دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است .

وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما

سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .

اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .

افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند.

پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر.

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم .

کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .

انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .

همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد.

تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .

دشوارترين قدم، همان قدم اول است .

عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .

آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .

وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد .

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

یادی از دکتر شریعتی

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت

می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به

یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، ‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

پوزش

فروردین امسال مطلب بسیار زیبای از سرکار خانم ستوده نیا در وبلاگ زیبایشان (سکوت) منتشر شد در آن هنگام من مطلب را خواندم  وبسیار از این متن استفاده بردم اما متاسفانه  فراموش کردم مطلب را در وبلاگ سامانی ها به ثبت برسانم امروز با ۷ماه تاخیر این کار را میکنم تا شرمندگی کمتر باشد. بازهم پوزش میخواهم پس میخوانیم کار زیبای از همشهری خلاقمان سرکار خانم نسیمه ستوده نیا

برسد به دست باراک اوباما

دوستان خوبم هر کدام از شما که برای صلح قلبش می تپد و برای عشق بی قرار است نامه زیر را پست کند شاید به دست صاحبش برسد

برسد به دست باراک اوباما

آقای اوباما سلام مرا از راه بسیار دور پذیرا باشید. بنده یک دختر به ظاهر جوان ایرانی ام ( چهره مان گرچه جوان است ولی پیر شدیم).چند شب پیش خواب آشفته ای دیدم که باعث شد چند سطری برای شما درباره آن خواب بنویسم .شاید برای شما هم جالب باشد . نمی دانم تا به حال طعم جنگ را چشیده اید یا نه .زمانی که جنگ اخیر ایران به آتش بس رسید من پنج شش سال بیشتر نداشتم و ما در یک شهرستان نسبتا آرام زندگی می کردیم از زمان جنگ خا طره ای به جز آژیر خطرهایی که از تلویزیون پخش می شد و خاموشی ها چیز بیشتری به یاد ندارم.

ولی چند شب پیش از نوشتن این نامه من خواب دیدم که جنگی در کشورم در گیر شده و از هر سو خمپاره و گلوله بر سر ما می بارد باور نمی کنید چقدر ترسیده بودم از ترس داخل کمد لباس ها قایم شده بودم ولی گلوله ها از دیوار کمد هم عبور می کرد هر لحظه از فکر اینکه لحظه دیگر نیستم داشتم دیوانه می شدم. من در همان احوال کودکی را که نمی دانم که بود خیلی محکم در آغوش گرفته بودم .برای خودم خانواده ام و آن کودک نگران بودم. ترس از مرگ و ویرانی و آوارگی مرا درمانده  کرده بود. هنوز هم یاد آوری آنچه که خیالی بیش نبود مرا به هراس می اندازد.

آقای اوبامای عزیز وقتی کشورها برای منافع سیاسی خودشان که اغلب به زندگی مردم عادی آن کشورها ربط چندانی پیدا نمی کند بمب و گلوله بر سر مردم بی گناه می ریزند بیش از هر چیز کودکان می ترسند ، می لرزند و به آغوش مادرانشان -مرده یا زنده- پناه می برند .ساختمان ها فرو می ریزند و دهان کودکانی که زیر آوار مانده اند پر از خاک می شود به جای آدامس و شکلات .

برخی از کودکان تازه چشم به جهان می گشایند که ناگهان دنیا را تیره و تار می بینند آنها نمی دانند که بر اثر ترکش و خمپاره و شیمیایی نابینا شده اند بلکه فکر می کنند برای همیشه خورشید در زندگی آنها غروب کرده.

تا بحال به چشمان کودکان نگاه کرده اید به خصوص وقتی که می خندند ؟ چشمانی گرد و زیبا رنگشان اهمیتی ندارد سیاه و قهوه ای مثل چشمان ما آسیایی ها یا آبی و سبز مثل شما غربی ها آنچه در همه این چشمها مشترک است معصومیت و نور یست خیره کننده نور امید به زندگی .

من کودکان سرزمین های دیگر را از نزدیک ندیده ام ولی مطمئن هستم که آنها هم مانند کودکان سرزمین من بسیار دلنشین می خندند دستهای نرم و کوچکی دارند و گونه هایی لطیف که گویا فقط برای بوسیده شدن آفریده شده اند .

آقای سیاستمدار عزیز به ناچار شما رییس جمهور کشوری هستید که سالیان سال است آغاز کننده جنگ های زیادی بوده . من درباره علل و سیاست و برحق بودن یا نبودن آمریکا  صحبت نمی کنم .

من تنها درباره جنگ هایی صحبت می کنم که شما در سرزمین های دیگر به راه انداختید و نتیجه آن کشته  و زخمی و آواره شدن هزاران کودک بوده.

برای اینکه  احساسات شما را قدری تحریک کنم از شما می خواهم که خودتان را در یکی از این کشورها تصور کنید مثلا ژاپن ،ویتنام، افغانستان ، عراق در حالی که خاک را با سر پنجه می خراشید تا جنازه فرزند دلبندتان را بیرون آورید.

البته خدا آن روز را نیاورد چون من حاضر نیستم هیچ کودکی زیر آوار بماند حتی کودک شما یا آقای بوش . حتی اگر هیتلر هم کودکی می داشت حقش نبود که زیر آوار جنگ بماند.هیچ کودکی نباید در هیچ کجای دنیا به دست انسانها کشته یا زخمی شود. به خاطر آن چشمها آن نگاههای معصوم و آن خنده های شیرین هیچ کودکی نباید آسیب ببیند.

آری کودکی که من در خوابم محکم در آغوش گرفته بودم گویی همه کودکان ایران بودند.

 در خواب من هم باز کشور شما جنگ را آغاز کرده بود ، ولی معلوم نبود که چه کسی  رئیس جمهور است . امیدوارم شما نبوده باشید چون من و جوانان دیگر این سرزمین شما را سفیر صلح می دانیم نه جنگ و خوشبختانه در زمانی که این نامه را می نویسم شما دستتان به خون مردم هیچ کجا آلوده نیست امیدوارم دستانتان همچنان پاک بماند. آقای با نزاکتی که آغاز سال نو را به ایرانیان تبریک می گوید دیگر نمی تواند به روی مردم همان کشور آتش بگشاید.

مردم این سرزمین تازه از زیر بار جنگ گذشته کمر راست کرده اند و فرزندان پدرانی که در آن جنگ کشته شده اند الان رشید و برومند شده اند و دارند برای کشورشان و اینکه چگونه اداره شود تصمیمات جدی می گیرند وشاید می دانید که این روزها رنگ سبز بسیار بین آنان محبوب شده است.

سرزمین ما در طول تاریخ روی آرامش را چندان به خود ندیده است . گاه با خودم می گویم کاش کشور من نه نفت داشت نه دریا و نه معادن زر خیز .اگر ما چون اسکیمو ها در قطب زندگی می کردیم دیگر کسی به یخ های سرزمین ما طمع نمی ورزید و ما جوانان زیبا و برومندی را در طول تاریخ به زیر خاک سرد نمی سپردیم به جرم عشق به وطن.

اما از عشق سخن راندیم که اگر وجود همه انسانها این یک متاع را می داشت دیگر (( جنگلها بیابان نمی شد)) .

ما در سرزمینمان شاعرعزیزی داشتیم که می گفت(( موطن آدمی را در هیچ کجای نقشه نشانی نیست ، موطن آدمی در قلب همه آنهاییست که دوستش دارند)).

آقای اوباما ما جوانان ایرانی شما را بر خلاف بوش یا سایر سیاستمداران سابق آمریکا دوست می داریم پس موطن شما اینجاست در قلب ما آیا شما هرگز به موطن خود یورش می برید؟ 

 

 

                                                              با تقدیم احترامات و

                                                              با امید صلح ،

                                                             صلحی فرا گیر در سراسر دنیا

                                                                                          نسیمه س.ن

آرزوی زیبای ویکتور هگو

قبل از هر چیز برایت آرزو می‌کنم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی.
در نامه‌ای از ویکتورهوگو آورده است: آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست و برخی دوستدارکه دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد. درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند، که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد تا که زیاده به خود غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیر ضروری تا در لحظات سخت، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند، چون این کار ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی، خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان نمایی اصرار نورزی، و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی، چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی …..هر چند خرد بوده باشد ….. و با روییدنش همراه شوی، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی و سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: " این مال من است" فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!
اگر همه این‌ها که گفتم برایت فراهم شد، دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

دانستی های جالب ...  !! ...

آيا ميدانستيد آنهايی که از نظر احساسی بسيار قوی به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند

آيا ميدانستيد که آنهايی که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسی
برای مراقبت نياز دارند

آيا ميدانستيد که سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است
دوستت دارم متاسفم و به من کمک کن
ميباشد

آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند

آيا ميدانستيدکه کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود لذت ميبرند

و آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار
گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند


آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد

و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش
رودرو گفتن بسی بيشتر است


آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد

آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی مانند عشق
ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از
آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد


اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد
اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او
کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به سوی شما باز خواهد گشت


امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما هستند
بفرستيد (مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای
شما بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز
بيشتری دارند نگهداری کنيد

چهل مورد از کم هزینه ترین لذت های دنیا ! ...

اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم
بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می‌خواهد و نه پول زیادی.
پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم
در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است.
باور کنید ...

1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2 - سعی كنیم بیشتر بخندیم.
3- تلاش كنیم كمتر گله كنیم.
4 - با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.
5 - گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.
6 - بیشتردعا كنیم.
7 - در داخل آسانسور و راه پله و... با آدمها صحبت كنیم.
8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.
9- لذت عطسه كردن را حس كنیم.
10- قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.
11- زیر دوش آواز بخوانیم.
12- سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
15- برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم!
16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.
17- برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!
18- مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری كنیم.
19- در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
20- گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.
21- گاهی از درخت بالا برویم.
22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
23- گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.
24- بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.
25- وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم
26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.
27- سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.
28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.
30- زیر باران راه برویم.
31- كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم .
32- قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
34- اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.
35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.
37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.
38- گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.
40- از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد.

فرصت از دست رفته


خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود…

باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی هم خرید… اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش ..اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..


وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم …

هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت . دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سوء استفاده چی …چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف دیگه شو خودش خورد.. اه ..این دیگه خیلی رو میخواد…خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.

در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما. وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود. در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع آقاهه داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا هم نداره.

چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .


سنگ بعد از این که پرتاب شد

دشنام .. بعد از این که گفته شد..

موقعیت …. بعد از این که از دست رفت

و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد