بشنوییم از کمال تبریزی

 

كمال تبریزی با اعلام این كه بیش از ۸۰ درصد از سریال «شهریار» مبتنی بر تحقیقات میدانی و خاطرات او است كه به صورت فایل صوتی از زبان استاد شهریار موجود است، ادامه داد: دختر و دوستان او كه می‌گویند ۸۰ تا ۹۰ درصد سریال سندیت ندارد، می‌توانند این فایل صوتی را گوش دهند.
كمال تبریزی، كارگردان «شهریار» در ویژه‌برنامه‌ی رادیو گفتگو گفت: از قسمت‌هایی از سریال «شهریار» كه تغییرات در آن‌ها صورت گرفته، به این علت كه ساختارشان كلا به هم‌ریخته است، نمی‌توانم هیچ دفاعی كنم.
وی در این باره تصریح كرد: در ابتدای پخش سریال «شهریار» یك جمله، كلمه یا احیانا تصویری كه ممكن است ایجاد حساسیت كند، با توافق و به نحوی كه محتوا لطمه نخورد، حذف می‌شد؛ اما از هفته‌ی گذشته تاكنون «سیما فیلم» حتی در مونتاژ این سریال تغییراتی ایجاد كرده‌است.
تبریزی همچنین افزود: پیش از این به من موضوع حذفیات را گفته بودند و از آن جا كه من مخالفت كرده بودم، خودشان اقدام كردند و هیچ تماسی نگرفتند.
كارگردان سریال «شهریار» ادامه داد: زمانی‌كه فیلمنامه خام به دستم رسید، من و برخی از عوامل سریال تصمیم گرفتیم با فرزندان استاد شهریار صحبت كنیم كه متأسفانه در آن‌زمان دختر ایشان هیچ اعتنایی نكردند؛بنابراین ما با هادی بهجت تبریزی (پسر استاد شهریار) در هتل گسترش تبریز صحبت كردیم.
ویژه برنامه رادیو گفت‌وگو در این روز همچنین با رحیم چاوش اكبری، ملقب به شهریار دوم تماس تلفنی برقرار كرد.
وی كه دوست و شاگرد استاد شهریار نیز بوده است، ضمن تشكر از كمال تبریزی خاطرنشان كرد: ثریا از درد دوری و تبعید شدن شهریار مریض شد؛ بهار و صبا از ثریا خواهش كردند كه در لحظات آخر بیاید و شهریار را ببیند كه در لحظه دیدار، شهریار به ثریا می‌گوید«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا»؛ این بدان معنا نیست ‌كه در سریال شهریار آمده است.
رحیم چاوش اكبری در ادامه گفت: همسر شهریار دخترعمه او بود؛ در صورتی‌كه در این سریال او یك مشتری معرفی شد كه برای گرفتن وام به بانك آمده بود. او زنی باسواد و آموزگار بود؛ این در حالی است كه در صحنه‌ای از سریال «شهریار» شاهد این مساله هستیم كه شهریار پشت پرده برای او شعری می‌خواند، اما او اصلا متوجه نیست؛ شخصیت و زندگی همسر شهریار قبل از ازدواج با او، متناسب شهریار بود.
شاگرد شهریار با اعتقاد براین كه ‌عوامل این برنامه بهتر بود با برادر شهریار مشورتی می‌كردند، افزود: بی‌سواد معرفی‌كردن «عزیزه خانوم» بی‌احترامی به آن زن والا است.
وی در پایان تصریح كرد: مریم (دختر شهریار) شاعر بزرگی است؛ او حق گفته و بهتر است روی صحبت‌های او بیشتر فكر شود.
در ادامه صحبت‌های استاد اكبری، كمال تبریزی نیز گفت: نظرهای مختلفی درباره استاد شهریار وجود دارد؛ حتی به جرأت می‌توان گفت كه این نظرها ۱۸۰ درجه با هم متفاوت هستند؛ هركدام از این افراد هم بر نظرشان پافشاری می‌كنند؛ فیلم‌ساز باید تمام این نظرها را بشنود و بنابر اصول درام تصمیم بگیرد.
وی افزود: امكان ندارد این سریال بدون اشكال باشد؛ نقدكردن هیچ ایرادی ندارد، اما منصفانه باید صورت گیرد. بزرگ‌ترین معضل ما در نقد كردن سمپاتی نسبت به آن شخص است. این كارگردان معتقد است: درباره شهریار و هركس دیگری نباید تعصب داشته باشیم كه او مقدس و بدون هیچ خطایی بوده است. چنان چه درباره شخصیت فردی مشهور به گونه‌ای فیلم ساخته شود كه نشان دهد هیچ خطایی از این فرد سر نمی‌زند، با اثر خوبی مواجه نیستیم.
كارگردان سریال «شهریار» ادامه داد: هر شاعری از جمله شهریار اشعار معمولی و پیش‌پا افتاده‌ای هم دارد. خوانده شدن آن‌ها در یك سریال دلیل بر بی‌احترامی به وی نیست.
وی با اشاره به این‌كه قرار بود كه
كمال تبریزی با اعلام این كه بیش از ۸۰ درصد از سریال «شهریار» مبتنی بر تحقیقات میدانی و خاطرات او است كه به صورت فایل صوتی از زبان استاد شهریار موجود است، ادامه داد: دختر و دوستان او كه می‌گویند ۸۰ تا ۹۰ درصد سریال سندیت ندارد، می‌توانند این فایل صوتی را گوش دهند.
كمال تبریزی، كارگردان «شهریار» در ویژه‌برنامه‌ی رادیو گفتگو گفت: از قسمت‌هایی از سریال «شهریار» كه تغییرات در آن‌ها صورت گرفته، به این علت كه ساختارشان كلا به هم‌ریخته است، نمی‌توانم هیچ دفاعی كنم.
وی در این باره تصریح كرد: در ابتدای پخش سریال «شهریار» یك جمله، كلمه یا احیانا تصویری كه ممكن است ایجاد حساسیت كند، با توافق و به نحوی كه محتوا لطمه نخورد، حذف می‌شد؛ اما از هفته‌ی گذشته تاكنون «سیما فیلم» حتی در مونتاژ این سریال تغییراتی ایجاد كرده‌است.
تبریزی همچنین افزود: پیش از این به من موضوع حذفیات را گفته بودند و از آن جا كه من مخالفت كرده بودم، خودشان اقدام كردند و هیچ تماسی نگرفتند.
كارگردان سریال «شهریار» ادامه داد: زمانی‌كه فیلمنامه خام به دستم رسید، من و برخی از عوامل سریال تصمیم گرفتیم با فرزندان استاد شهریار صحبت كنیم كه متأسفانه در آن‌زمان دختر ایشان هیچ اعتنایی نكردند؛بنابراین ما با هادی بهجت تبریزی (پسر استاد شهریار) در هتل گسترش تبریز صحبت كردیم.
ویژه برنامه رادیو گفت‌وگو در این روز همچنین با رحیم چاوش اكبری، ملقب به شهریار دوم تماس تلفنی برقرار كرد.
وی كه دوست و شاگرد استاد شهریار نیز بوده است، ضمن تشكر از كمال تبریزی خاطرنشان كرد: ثریا از درد دوری و تبعید شدن شهریار مریض شد؛ بهار و صبا از ثریا خواهش كردند كه در لحظات آخر بیاید و شهریار را ببیند كه در لحظه دیدار، شهریار به ثریا می‌گوید«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا»؛ این بدان معنا نیست ‌كه در سریال شهریار آمده است.
رحیم چاوش اكبری در ادامه گفت: همسر شهریار دخترعمه او بود؛ در صورتی‌كه در این سریال او یك مشتری معرفی شد كه برای گرفتن وام به بانك آمده بود. او زنی باسواد و آموزگار بود؛ این در حالی است كه در صحنه‌ای از سریال «شهریار» شاهد این مساله هستیم كه شهریار پشت پرده برای او شعری می‌خواند، اما او اصلا متوجه نیست؛ شخصیت و زندگی همسر شهریار قبل از ازدواج با او، متناسب شهریار بود.
شاگرد شهریار با اعتقاد براین كه ‌عوامل این برنامه بهتر بود با برادر شهریار مشورتی می‌كردند، افزود: بی‌سواد معرفی‌كردن «عزیزه خانوم» بی‌احترامی به آن زن والا است.
وی در پایان تصریح كرد: مریم (دختر شهریار) شاعر بزرگی است؛ او حق گفته و بهتر است روی صحبت‌های او بیشتر فكر شود.
در ادامه صحبت‌های استاد اكبری، كمال تبریزی نیز گفت: نظرهای مختلفی درباره استاد شهریار وجود دارد؛ حتی به جرأت می‌توان گفت كه این نظرها ۱۸۰ درجه با هم متفاوت هستند؛ هركدام از این افراد هم بر نظرشان پافشاری می‌كنند؛ فیلم‌ساز باید تمام این نظرها را بشنود و بنابر اصول درام تصمیم بگیرد.
وی افزود: امكان ندارد این سریال بدون اشكال باشد؛ نقدكردن هیچ ایرادی ندارد، اما منصفانه باید صورت گیرد. بزرگ‌ترین معضل ما در نقد كردن سمپاتی نسبت به آن شخص است. این كارگردان معتقد است: درباره شهریار و هركس دیگری نباید تعصب داشته باشیم كه او مقدس و بدون هیچ خطایی بوده است. چنان چه درباره شخصیت فردی مشهور به گونه‌ای فیلم ساخته شود كه نشان دهد هیچ خطایی از این فرد سر نمی‌زند، با اثر خوبی مواجه نیستیم.
كارگردان سریال «شهریار» ادامه داد: هر شاعری از جمله شهریار اشعار معمولی و پیش‌پا افتاده‌ای هم دارد. خوانده شدن آن‌ها در یك سریال دلیل بر بی‌احترامی به وی نیست.
وی با اشاره به این‌كه
سریال «شهریار» را «محرم زینال‌زاده» بسازد، تصریح كرد: او تحقیقاتی انجام داد و طبق آن فیلم‌نامه‌ای نوشته شد؛ متأسفانه به هر دلیلی سیما فیلم موافقت نكرد. زمانی‌كه قرار شد من این سریال را بسازم با محرم‌ زینال‌زاده تماس گرفتم و حضوری با او در این زمینه صحبت كردم. با این‌كه خیلی ناراحت بود اما پذیرفت.
كمال تبریزی همچنین گفت: ای كاش سیما فیلم به من نیز جواب رد داده بود تا این‌كه با این سریال این‌طور برخورد كند.
در ادامه ویژه برنامه رادیو گفت‌وگو پیام دهكردی یكی از بازیگران این سریال خاطرنشان كرد: هیچ آشنایی با زبان و فرهنگ‌ آذری نداشتم؛ تنها مرجع من در این زمینه كمال تبریزی بود.
وی افزود: كسانی كه درام‌شناس هستند در مورد یك شخصیت ویژه اساس موضوع را نگه می‌دارند و بقیه را بنابر درام تغییر می‌دهند.
در ادامه تبریزی با دفاع این‌كه این سریال به «ایرج میرزا» توهین نكرده است، ادامه داد: در این سریال نشان داده شد كه شهریار را دوست داشته است. حتی زمانی كه ملك‌الشعرای بهار شعر ایرج میرزا پس می‌زند. او از آن تعریف می‌كند.
وی تصریح كرد: این تجزیه و تجلیل و به وجودآمدن اختلافات درباره شخصیت‌های معاصر همیشه وجود دارد.
اردشیر رستمی بازیگر نقش شهریار نیز در این برنامه ابتدا با خطاب قرار دادن كمال تبریزی كه خیلی سخت نگیرد بالاخره رسانه این گونه است، خاطرنشان كرد: من شهریار را بدون واسطه با شعرهایش شناختم. و از گفته‌های دیگران استفاده نكردم.
وی گفت: اگر در سریالی بتوانیم ۵۰ یا ۶۰ درصد به شخصیت نزدیك شویم خیلی خوب است. واقعا بیشتر از این نمی‌شود به یك شخصیت نزدیك شد. قبول دارم كه این سریال بدون نقص نیست. با این وجود در هر دوره‌ای دیگر اگر چنین سریالی ساخته شود در رابطه‌ی آن مشكلاتی به وجود می‌آید. اطرافیان یك فرد نیز نمی‌توانند تمام زوایای یك شخصیت را بشناسند.
كارگردان سریال «شهریار» هم به تماس تلفنی كه در زمان ساخت «شهریار» با مریم بهجت تبریزی داشت اشاره كرد و گفت: ایشان دو مطلب را تاكید داشتند كه یكی از آنان این بود كه علی‌رغم بعضی از گفته‌ها« پدربزرگ» او فرد فقیری نبوده و ما هم در سریال او را فردی دارا و اهل نذر نشان دادیم.
وی با بیان این‌كه به دختر استاد شهریار در‌باره نامه‌ای كه نوشته و به بحث حقوق معنوی و غیره اشاره كرده حق می‌دهد، ادامه داد: سیما فیلم باید با خانواده استاد شهریار تماس می‌گرفت و حق تألیفی را به آن‌ها پرداخت می‌كرد، همانند فروش كتاب‌های او كه همیشه درصدی از آن به خانواده استاد شهریار تعلق می‌گیرد. این موضوع حق آ‌ن‌ها است. چنان‌چه این امر صورت می‌گرفت درحال حاضر چنین اعتراض‌هایی هم منطقی تر ابراز می شد
شهرزاد كارشناس مجری ویژه‌برنامه رادیو گفت‌وگو با لحنی كنایه‌آمیز گفت: آقای تبریزی! «همیشه پای یك زن در میان است»
تبریزی در ادامه با بیان این كه در این سریال ما در پرداختن به شخصیت‌های معروف هم‌عصر شهریار محدودیت داشتیم. گفت: صادق هدایت یكی از آن‌ها بود. در همین سریال شهریار تبعیدهای او و بسیاری از وقایع زندگی شهریار را نمی‌بینیم. سعی كردیم به هركدام از شخصیت‌های هم‌عصر استاد شهریار كه به كامل‌كردن زندگی او كمك می‌كند، بپردازیم.
وی با اشاره به نقدی كه به ضرباهنگ كند این سریال وارد شده تصریح كرد: اساسا زندگی تمام شاعران این‌طور است. به این علت كه آن‌ها بیشتر از این‌كه به زندگی واقعی بپردازند به تخیل درونیشان توجه می‌كنند.
كارگردان سریال شهریار در خصوص این موضوع كه چرا از دو بازیگر برای نقش شهریار استفاده شده است، خاطرنشان كرد: امكانات چهره‌پردازی در سینما و تلویزیون ایران درحد پیشرفته نیست كه یك بازیگر را بتوان این‌قدر پیر كرد.با توجه به این‌كه اردشیر رستمی واقعا عالی ایفای نقش كرد. با این وجود او از ادامه‌دادن با این سریال خسته شده بود. ما قصد داشتیم كه در دو قسمت آخر سیروس گرجستانی دوره‌ی از زندگی استاد شهریار را بازی كند.
وی در خصوص جایگاه سیاسی یا ادبی شهریار در این سریال گفت: همراهی شهریار با مردم در دوران بعد از انقلاب بسیار پررنگ بوده است. او شعری نیز درباره استالین دارد. همچنین در فضای روشنفكری آن دوره سیاسی بوده است ولی شهریار نمی‌خواسته است كه به مسایل سیاسی وارد شود. همان‌طوركه در سریال وجود دارد او جزو شاعران سیاسی به حساب نمی‌آید.
تبریزی درباره نوع عشقی كه در این سریال وجود دارد، خاطرنشان كرد: كاملا واضح از اشعار شهریار می‌توانیم بفهمیم كه او به هر دو نوع عشق‌ گرایش داشته است. در این سریال عشق زمینی به معنا تبدیل می‌شود. بیشترین سانسور در خصوص رابطه عاطفی بین او و عزیزه خانوم صورت گرفته است. با این حذفیات مخاطبان سریال زیباترین قسمت‌های سریال را از دست دادند.
در پایان گوینده برنامه «سینما صدا» گفت: با توجه به صحبت‌های شما، سیمافیلم بدون اطلاع حذفیات را انجام داده است و تبریزی صحبت او را تأیید كرد و گفت: حتی رییس صداوسیما تماس گرفتند و از بخش‌های پایانی تعریف و تمجید كردند اما سیما فیلم خودخواهانه آن را سانسور كرد.

در حاشیه سریال شهریار

در بررسی سریال «شهریار» آنچه که بیشتر از تمامی مسائل دیگر قابل اعتنا است و در درجه اول اهمیت قرار دارد شخصیت استاد شهریار است که موضوع اصلی سریال را به خود اختصاص داده است. ابتدا ذکر این مطلب لازم است که روز جمعه بیستم اردیبهشت ماه بعد از پایان سریال شهریار از شبکه دوم سیما، مصاحبه یی با آقای هادی بهجت تبریزی فرزند استاد شهریار پخش شد که علی الظاهر صدا و سیما برای پخش آن اشتهای مفرطی داشت و انگار با این اقدام می خواست خود را از بار روانی سنگینی که در ماه ها به ویژه هفته های اخیر با آن مواجه بود رها کند.
انتقاد گسترده بینندگان از سویی و شکایت و اعتراض خانم مریم بهجت تبریزی، دختر استاد شهریار از سوی دیگر، دست اندرکاران سریال، مخصوصاً سیمافیلم را تحت فشار شدیدی قرار داده بود. پخش این مصاحبه که ظاهراً در جواب منتقدان تهیه شده بود توانست تا حدودی از این فشار هر چند به طور موقت بکاهد. ولی یک سوال اساسی در اینجا مطرح می شود و آن اینکه «مصاحبه مورد نظر در چه تاریخی انجام گرفته بود؟»
چنان که از متن گفت وگو برمی آمد این مصاحبه بعد از نمایش پایان دوران جوانی و شروع دوران میانسالی استاد در سریال تهیه شده بود و طبعاً اظهار رضایت آقای هادی مربوط به قسمت های پخش شده تا تاریخ ضبط مصاحبه می شد نه تاریخ پخش آن، که با تاخیری یک ماهه همراه بوده است و در این فاصله یک ماهه چندین قسمت دیگر از این سریال پخش شده که اتفاقاً عمده تحریفات و اشکالات در پنج یا شش قسمت اخیر اتفاق افتاده و موجبات اعتراض و گله مندی ارباب نظر را فراهم آورده است وگرنه دوران جوانی شهریار در این سریال که بیشتر ماجرای پرنشیب و فراز عشق او و آشنایی و مراوداتش با استادان شعر و ادب آن زمان را دربر می گرفت به نظر نگارنده نمی توانست محل اشکال جدی باشد.
زیرا هرچند در آن دوران نیز ایراداتی مانند به هم ریختگی زمانی رویدادها و ... وجود داشت ولی حداقل شخصیت شهریار زیاد دچار تغییر و تحریف نشده بود و چهره معرفی شده از استاد در دوره جوانی، با صورت واقعی آن چندان تفاوتی نداشت. چنان که گفته شد ایرادات اساسی این سریال عمدتاً به قسمت های اخیر و دوران میانسالی و کهنسالی استاد مربوط می شود، بنابراین نظرخواهی از آقای هادی بهجت تبریزی در اواسط سریال و پخش آن در قسمت های پایانی به منظور تعمیم رضایت ایشان برای همه قسمت ها کاری غیرمنصفانه و در واقع نوعی سوء استفاده رسانه یی به شمار می رود. مطمئناً اگر صدا و سیما بار دیگر در خصوص این سریال به سراغ ایشان برود جواب مورد نظر خود را نخواهد گرفت.
از این موضوع که بگذریم راستی شهریاری که طی این همه سال، اعاظم شعر و ادب فارسی و ترکی در ایران اسلامی و کشورهای همجوار و در راس آنها مقام معظم رهبری از منزلت رفیع شعر و هنر او و از مقام منیع شخصیت و اعتقادات اصیل اش سخن ها گفته اند و نوشته اند همین بود؟ همین شهریاری که ما در سریال دیدیم؟ همان شهریاری که، جوانی اش را با دلباختگی و نظربازی و اواسط عمرش را با بطالت و روزمرگی و زمان پیری اش را با بیماری های روحی سپری می کند؟
نکند هدف سازندگان این سریال و به ویژه کارگردان «تابوشکن» (به قول خودش) این بوده که تا جایی که می توانند از منزلت بلند شهریار در اذهان مردم و علاقه مندان به شعر و ادب این مرز و بوم بکاهند و او را تا حد یک شاعر معمولی با تخیلاتی صرفاً عاشقانه تنزل دهند؟
ما در این سریال بیست و دو قسمتی که رو به پایان است از چهره واقعی شهریار جز در چند صحنه کوتاه چه دیدیم؟ این سریال از نیمه دوم زندگانی استاد که دوره پختگی و در حقیقت ظهور و بروز شخصیت شهریاری او است چه روایتی داشت؟ و این سریال کدام دوره از حیات این شخصیت سترگ ادبی و عرفانی را به عنوان دوره درخشان و تابناک او به مخاطبان معرفی کرده است.
در کجای سریال دیدیم آن شهریاری را که بعد از انتباه و انابه به تحجد و شب زنده داری روزگار می گذراند و از ذکر و یاد خدا و موانست با کلام الهی خسته نمی شود؟ کجا بود آن شهریاری که ایام بسیاری را روزه می گرفت و با اشک چشم افطار می کرد؟ شهریاری که به تاسی از مولای خود در کمال فقر و تنگدستی به دستگیری از نیازمندان می شتافت و سهمی از مستمری ناچیز خود را به مستمندان اختصاص می داد در کدام قسمت از این سریال به ما رخ نمود؟ کجا دیدیم شهریاری را که در زمان اقامتش در زادگاه خود تبریز استادان و بزرگانی چون استاد اوستا، استاد سایه، استاد مشیری و امثالهم با اشتیاق تمام به محضرش می شتافتند و در پیشگاه رفیع او اظهار فروتنی می کردند؟ و کجا دیدیم شهریاری را که شهرت و شوکت او مرزها را درمی نوردید؟ نمونه بارز آن نیز نامه یی است که خطاب به اینشتین می نویسد و در آن مضامین بلند و زیبایی از نوع دوستی و صلح و خداپرستی و احساسات پاک و ناب انسانی را به تصویر می کشد. آیا اینها واقعیات زندگی شهریار نبود؟ چرا ما چیزی از آنها ندیدیم؟ آیا هیچ یک از اینها نمی توانست به اندازه یکی از بی شمار صحنه های عاشقانه این سریال اهمیت داشته باشد؟
راستی ما از مقام توسل شهریار به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام که اظهر من الشمس بود و هست در این سریال چه دیدیم جز روایتی ناقص و ناشیانه از ماجرای شعر معروف علی ای همای رحمت...؟
شهریاری شهریار به خاطر ویژگی هایی است که شمه یی از آن به طور مثال و نمونه و مشتی از خروار ذکر شد نه زندگی روزمره و معمولی اش که فضای سریال را به ویژه در دوران میانسالی و کهولت به خود اختصاص داده و موجب شده است فضایی کسالت بار و ملال آور بر داستان حاکم شود. اگر قرار بر این باشد که در ساخت این گونه سریال ها از بزرگان و مشاهیر، مراودات روزمره و محاورات معمولی آنان مورد توجه قرار گیرد چه نتیجه یی جز نقض عرض حاصل می شود؟ جای تامل بسیار است که چرا کارگردان اینقدر اصرار دارد شهریار را برخلاف آنچه بود فردی کاملاً معمولی و فاقد ویژگی ها و برجستگی های قابل تمجید نشان دهد؟ و از این معامله چه نفعی می برد؟
شاید به قول خودش خواسته «تابوشکنی» کرده و شهریار را زمینی جلوه دهد. ما هم می پذیریم که این گوهر تابناک ادب فردی زمینی بوده است ولی با گرایش های آسمانی. و وجه تمایز او با دیگر مردمان عادی و شاعران زمینی همین است و همین مشخصه سخن و شعر او را همانند شعر و آثار دیگر شاعران بزرگ این مرز و بوم جاودانه خواهد ساخت.
مطمئناً تصورات به اصطلاح روشنفکرانه و بهتر است بگوییم خام اندیشانه یک کارگردان هر چند کمال تبریزی باشد نخواهد توانست از درخشش و تلألو این ستاره فروزنده آسمان ادب ایران بکاهد. کسی که لقب شهریاری او ملهم از عالم غیب و بقا باشد گرد فنا بر دامن جاودانگی اش نخواهد نشست و از گزند تحریف و تخریب در امان خواهد ماند.
در این سریال آقای کمال تبریزی آشکارا تا جایی که توانسته برجستگی های زندگی و شخصیت شهریار را یا مکتوم و ناگفته گذاشته یا فقط برای جلوگیری از اشکالات و ایرادات احتمالی بعضی از آنها را به شکل ناقص به تصویر کشیده است. به عنوان نمونه در یک صحنه شهریار با همه عشق و ارادتی که به ساحت مقدس حضرات معصومین علیهم السلام به ویژه امیرالمومنین سلام الله علیه داشته در محضر حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی پس از اطلاع از ابراز عنایت آن حضرت به شخص او و قطعه شعر «علی ای همای رحمت...» هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهد و در مقابل این ماجرا که حقیقتاً یک مژده آسمانی برای شاعری مثل شهریار به حساب می آمد ابداً حال تاثر و انفعالی به خود نمی گیرد. شهریاری که برای عنایت آن حضرت حتی به اندازه طرفه العین حاضر بود جان خود را تسلیم کند، آیا نشان دادن این گونه رفتارها از شهریار می تواند با شخصیت حقیقی او سازگاری داشته باشد؟ حال آنکه این ماجرا می توانست دستمایه یی قوی برای پرداختن به شیفتگی و دلبستگی استاد شهریار به ذات مقدس اهل بیت عصمت و طهارت باشد.
جای حیرت و تعجب اینجاست که کارگردان محترم (خدایش انصاف دهاد) در کنار عدم توجه به فضائل اخلاقی و منزلت های معنوی شهریار در موارد متعدد بدون اینکه نیاز و ضرورتی در میان باشد به زعم خودش بعضی ضعف های او را که هر انسانی ممکن است کم و بیش داشته باشد نه تنها مطرح بلکه برجسته کرده است مثل زودرنجی و تندمزاجی شهریار در دوران کهولت؛ سنی که در افرادی مانند او عادی و طبیعی است. حال کارگردان محترم به چه ضرورتی این کار را کرده باید از خودش پرسید. لابد علتی داشته، مثل اقتضای درام و ایجاد تضاد و غیره، همچنان که بنا به گفته نویسنده فیلمنامه (آقای مهدی سجاده چی) آقای کمال تبریزی همسر شهریار را که خانمی باسواد و معلم بوده برای ایجاد تضاد در داستان به صورت زنی بی سواد و خانه دار به تصویر کشیده است. حال که کمال تبریزی اینقدر به فکر ایجاد تضاد در این سریال بوده باید به او تبریک گفت که حداقل در این مورد توفیق زیادی داشته است زیرا توانسته است بین شخصیت شهریار در سریال و شخصیت حقیقی او تضادی ایجاد کند که نه تنها شهریارشناسان، حتی اعضای محترم خانواده او که سالیان سال توفیق همزیستی داشته اند قادر به هضم و حل آن نباشند. مشکل جدی دیگری که در قسمت های مربوط به دوران میانسالی و کهنسالی شهریار دیده می شود نبود کشش و جذابیت لازم در داستان این سریال است و داستان در پنج، شش قسمت اخیر از فقر حادثه و گره و کش و قوس که از ملزومات کار داستانی است به شدت رنج می برد. در حالی که زندگی شهریار خود ذاتاً از افت و خیز کافی و رخدادهای گوناگون برخوردار است. بدون اغراق می توان گفت اگر سازندگان این سریال جریان حیات و حوادث زندگی این شاعر بلندآوازه را بدون دخل و تصرف آنچنانی و فقط با کمی تنظیم و ترتیب حوادث به تصویر می کشیدند از این که هست خیلی جذاب تر و تاثیرگذارتر می شد و به همین دلیل فکر ساخت سریال در این باره فکر درست و بجایی بود که متاسفانه اجرای آن بدون اغراق به افتضاح گرایید.
تخیلات ذهنی نویسنده و کارگردان که در این گونه کارها عنصری حیاتی و سازنده محسوب می شود در این سریال نقشی جز ایجاد خلل و سستی در داستان اصلی و حذف جذابیت های طبیعی و تحریف در حوادث تاریخی و زندگی و شخصیت استاد نداشته است. البته باید انصاف داد که قسمت های مربوط به دوران جوانی شهریار در این سریال وضعیت متفاوتی داشت و جذابیت داستان و مهارت های عوامل سازنده و قابلیت های ستودنی کارگردان را در این دوره نباید از نظر دور داشت. اما در مجموع دخالت های ذهنی و سلیقه های شخصی سازندگان، این اثر بلند را چه از نظر ساختاری و چه از نظر محتوایی تا حد زیادی تنزل داده است. برای اثبات این مدعا فقط کافی است سریال شهریار با سریال «روزگار قریب» مقایسه شود آن وقت معلوم خواهد شد آقای کیانوش عیاری درباره دکتر قریب چه ساخته است و آقای کمال تبریزی با شهریار چه کرده ؟ کمالش افزون باد و تبریزی بودنش مکتوم.

نگاهی به زندگی و اشعار رهی معیری

 

بیوک معیری فرزند محمدحسن خان موید خلوت و نوه « معیر الممالک (نظام الدوله)» در دهم اردبیهشت ما ۱۲۸۸ هجری خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسن خان چندگاهی قبل از تولد رهی رخت به سرای دیگر کشیده بود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغلی چند انجام وظیفه کرد و از سال ۱۳۲۲ ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر منصوب گردید. رهی از اوان کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی علاقه و دلبستگی فراوان داشت و در این هنر بهره ای به سزا یافت. هفده سال بیش نداشت که اولین رباعی خود را سرود:

کاش امشبم آن شمع طرب می آمد وین روز مفارقت به شب می آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست ای کاش که جانِ ما به لب می آمد

در آغاز شاعری، در انجمن ادبی حکیم نظامی که به ریاست مرحوم وحید دستگردی تشکیل می شد شرکت جست و از اعضای مؤثر و فعال آن بود و نیز در انجمن ادبی فرهنگستان از اعضای مؤسس و برجسته آن به شما می رفت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. اشعارش در بیشتر روزنامه ها و مجلات ادبی نشر یافت و آثار سیاسی، فکاهی و انتقادی او در روزنامه «باباشمل» و مجله «تهران مصور» چاپ می شد.

رهی در سال های آخر عمر در برنامه گل‌های رنگارنگ رادیو، در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می‌کرد. رهی در طول حیات خود سفرهایی به خارج از ایران داشت که از جمله است: سفر به ترکیه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۳۷ برای شرکت در جشن انقلاب کبیر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، یک بار در سال ۱۳۴۱ برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال در گذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگر در سال ۱۳۴۵، عزیمیت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحی، آخرین سفر معیری بود. رهی معیری که در سال 1347 خورشیدی در تهران طی یک بیماری که تاب و توان از وی گرفته بود در سن شصت سالگی بدرود حیات گفت و جامعه ادب و هنر را سوگوار نمودو وی در مقبره ظهیرالدوله شمیران مدفون گردیده است . رهی بدون تردید یکی از چند چهره ممتاز غزلسرای معاصر است. سخن او تحت تأثیر شاعرانی چون سعدی، حافظ، مولوی، صائب و گاه مسعودسعد و نظامی است. اما دلبستگی و توجه بیشتر او به زبان سعدی است. این عشق و شیفتگی به سعدی، سخنش را از رنگ و بوی شیوه استاد برخوردار کرده است به گونه ای که همان سادگی و روانی و طراوت غزلها سعدی را از بیشتر غزلهای او میتوان دریافت.

گاه گاه، تخیلات دقیق و اندیشه های لطیف او شعر صائب و کلیم و حزین و دیگر شاعران شیوه اصفهانی را به یاد ما می آورد و در هما لحظه زبان شسته و یکدست او از شاعری به شیوه عراقی سخن میگوید. رنگ عاشقانه غزل رهی، با این زبان شیته و مضامین لطیف تقریباً عامل اصلی اهمیت کار اوست، زیرا جمع میان سه عنصر اصلی شعر - آن هم غزل- از کارهای دشوار است.

شعر های معروف او

خزان عشق،نوای نی،دارم شب و روز، شب جدائی، یار رمیده، یاد ایام، بهار ، کاروان، حدیث جوانی ،مرغ حق (خزان عشق به عبارتی همان تصنیف مشهور "شد خزان گلشن آشنایی" است که مرحوم بدیع زاده آنرا در دستگاه همایون اجرا کرده اند)

در اینجا نگاهی میکنیم به غزل حدیث جوانی از این شاعر بزرگ 

اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام
خارم ولی بسایه گل آرمیده ام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر بگریبان کشیده ام
چون خک در هوای تو از پا افتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دویدهام
 من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
 از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
 این رشته را به نقد جوانی خریده ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام
گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام

 

در باره سهراب سپهری

 

سپهري از كساني است كه راه نيما را شناخته بود اما اين را با خود با شخصيت يگانه خويش پيمود او خود را با رنگ و كلمه بيان مي كرد مصالح خلاقيت او هم رنگ بود و هم كلمه و او با اين هر دو نقاشي مي كرد . يا با اين هر دو ماموريت ادبي خود را انجام مي داد تعجب نفرمائيد كه براي نقاشي او نيز تامل به ماموريت ادبي شده ام مي دانيد كه در نقاشي ايراني از گذشته هاي دور به خاطر منعي كه اسلام در مبارزه با آثار بت پرستي پيش آورده بود . پرسپكتيو ناگزير حذف شده يكي از منتقدين غربيي مي گويد نقاشي در آبستره همانجائي رسيده است كه نقاشي ايران اسلامي در طي قرون مي پيمود يعني در اين نقاشي نيز مانند آبستره رنگها يكديگر را فرا مي خوانند . نقاشي ماموريت ادبي مي يابد .
و اما شعر سپهري شعر او در نخستين برخورد داراي چند ويژگي است يكي اينكه سپهري نخستين كسي يا دست كم مهمترين شاعري است كه زبان شعر نو را با زبان محاوره پيوند زد . توضيح آنكه در شعر نو شاعران در همانحال برخي داراي زبان خاص خويشند در يك چيز اشتراك دارند و آن زبان عام شاعرانه است در برابر زبان محاوره . در واقع مي توان گفت كه زبان شاعرانه هر شاعر و زبان خاص وي جنس و فصل شعر او را تشكيل مي دهند .
زبان شاعرانه در اين تعبير يعني زباني كه علاوه بر حفظ ويژگي زبان خاص يك شاعر داراي ضخامت و اسلوب شعري است و حوزه لغات و تعبيرات و بيان در آن از نوعي است كه آن را از سوئي از زبان نوشتار متمايز مي كند و از سوئي ديگر از زبان گفتار چنانكه در ضمن پاسخ به سوال ديگر عرض كردم اغلب اين ضخامت و اسلوب و تمايز و تمايل به ارگانيسم در كاربرد لغات بدست مي آيد . اما سپهري و البته فروغ و اسماعيل شاهرودي هم شاعراني هستند كه زبان شاعرانه را با زبان محاوره پيوند زده اند و به جاي خود موفق هم بوده اند اگر چه سپهري از اين لحاظ موفقتر است .
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست تكه ناني دارم , خرده هوشي , سر سوزن ذوقي .
فروغ بيگمان در اين زمينه يعني پيوند زدن زبان شاعرانه با زبان محاوره تحت تاثير سپهري است به گوشه اي از اين شعر فروغ نگاه كنيم :
دلم براي باغچه مي سوزد
كسي به فكر گلها نيست كسي به فكر ماهيها نيست . كسي نمي خواهد باور كند . كه باغچه دارد مي ميميرد .
ويژگي شعر دوم سپهري تصوير گرائي است . سپهري يك شاعر ايماژيست .
تصوير گر است اين نتيجه طبيعت گرائي صميم اوست كه با نوع نگرش فكري وي هماهنگ است . سپهري از جهت انديشگي شيفته يك نوع عرفان خاص خود است كه بدان مي توان عرفان طبيعي ناميد .
عرفاي گذشته ما در تكاپوي عرفانيات خويش سعي دارند خدا را بيواسطه بنگرند چشم به چشمه اصلي نور . به خانه خورشيد دوخته اند .
سپهري اما در عرفان ويژه خويش بلند پروازي عرفاي فحل تاريخ اسلامي ما را ندارد و خدا را از طريق طبيعت جستجو مي كند .
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو چ
من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي ق قامت موج
شكي نيست كه او در ديد عرفان ويژه خود صميم است به همين جهت مي بينيم كه تصوف قشري و عرفاي ظاهر نما را با طنز چنين تصوير مي كند .
عارفي ديدم بارش تنناها يا هو
به هر صورت اين عرفان ويژه سپهري هر چه هست و هر چه آن را بناميم از عوامل عمده تصوير گرائي اوست .
اگر عرفان عرفاي قديم آنان را در الله مستغرق مي ساخت ... در سپهري باعث شده كه با ديد عرفاني در طبيعت غرق شود و وقتي تا اين اندازه در طبيعت مستغرق مي گردد . دستمايه ايماژهاي شعر خود را فراهم مي آورد .
به همين جهت خيال انگيزي شعر سپهري در اوج است .
مي دانيم كه هر تصوير ساخته يك صنعت ذهني است اما هر چه عناصر اين صنعت ذهني تر و وابسته تر به قوانين و قواعد شاعرانه و به تعبير من كوششي باشد . شعر مصنوعي تر از كار در مي آيد . به عكس هر چه جوششي تر باشد يعني بازيافت آن مستقيما" از خارج ذهن و در طبيعت گرفته شده باشد . شعر طبيعي تر مي نمايد و شعر سپهري چنين است . اگر بخواهيم مقايسه اي كرده باشيم . نادر پور هم يك شاعر تصوير گر است و حتي در اين زمينه قوي تر از سپهري است اما صنعت و كوشش در نادر پور غلبه دارد و در واقع به تعبيري ديگر تخيل نادر پور بسته تر ولي تخيل سپهري آزادتر و گسترده تر است در او جوشش غلبه دارد .
ويژگي سوم شعر سپهري شخصيت بخشيدن به پديده ها و اشيا است همه چيز در شعر سپهري زنده است احساس دارد عاطفه دارد مي بالد و نفس مي كشد در واقع چنانچه خودش مي گويد او همان شاعري است كه به هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
به كجا مي گوئيد شب مي تپد جنگل نفس مي كشد
جاي ديگري مي گويد علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند
و چنانچه در همين نمونه ديديم بررسي به دليل شخصيت دادن به اشيا افعال را در متناسب با شخصيت ها جمع مي آورد نه مفرد علفها شنيدند .
و چنانكه در همين نمونه ديديم بررسي همه صور خيال در شعر سپهري به ويژگي كاربرد انواع استعارت به مجالي بلندتر نيازمند است بر رويهم سپهري به نظر من بيشتر شاعر است تا سخنور .
كلمه در زبان شعري او با خود شعر يكپارچه فرا مي جوشد , نه آنكه مانند شاعران نخست سوژه اي دست و پا كند آنگاه براي بيان آن به فكر قالب و فرم گفتار و كلمه بگردد . شعر او عين گياه و سبزه و گل كه او آنقدر دوست مي داشت در زمينه ذهنش ناگهان مي رويد نجابت و زلالي و معصوميت روستائي وار او گوئي خود شعر را نيز تحت تاثير قرار مي دهد .

شعری زیبا از سهراب

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت
.

بياد سهراب

چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

هدیه ای نا قابل از طرف آوای سامان به همه بازدید کنندگان

آی آدمها (شعری از نیما یوشیج)

 
 
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد وخندانید !

یک نفر در آب دارد می سپارد جان .

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید .

آن زمان که مست هستید  از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانائی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ می بندید

برکمرهاتان کمربند .

در چه هنگامی بگویم من ؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان !

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !

نان به سفره   جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شما را .

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه  هاتان را از دور دیده

آب را بلیعده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر  گاه پا .

آی آدم ها

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشائید !

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد  چنان مستی به جای افتاده .  بس مدهوش

می رود نعره زنان .  وین بانگ باز از دور می آید :

         "  آی آدم ها "

و صدای باد هر دم دلگزاتر

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این ندا ها :

     " آی آدم ها  "

پل زمانخان سامان کجاست؟(کاری از مهدی زنده دوز)


خيلي ها بارها به سامان آمده اند و خيلي ها هم نه خوب قرار نيست همه آدم ها به همه جا ها بروند اما آدم ها ميتوانند به هر جا كه دلشان خواست بروند وبه هر جاي هم كه خواستند خوب نروند .

 اما بعضي از چيزها نميتوانند خيلي از جاها بروند وبايد در همان مكاني که  هستند تا ابد الدهر بمانند مثل پلها كه هرجاي ساخته شدند بايد هما نجا استراحت كنند ولي ما ساماني ها يک  پل خيلي زرنگ وقشنگ داريم كه گاه گاهي  براي تفريح به مسافرت هم ميره .  وقرار شده اسم اين پل كه حتما شنيديد اگر نديديد را به عنوان يكي از عجايب ثبت كنيم .خوب اين پل ما گاهي به شهركرد ميره گاهگاهي هم يه سري به اصفهان ميزنه راستي نگفتم اگر خدا بخواد و بعضي ها هم شرايط را جور كنند قراره يه سري هم بره طرف يزد وكرمان و...شاید کشور های عربی کنار خلیج فارس هم سری بزنه ،  خدا شانس بده ما كه بايد فقط  بشينيم ببينيم اين پل ماجرا جو چه تصميمي ميگيره  اونطرفها ميره يا نه .

 اما برو بچه هاي ساماني اينبار ميخوان ديگه آروم  نشينند ويه چند تاي تناب پيداكنند و دست وپاي اين پل را محكم ببندند وديگه نگزارند اين پل از جایش جم بخوره آخه ديگه سن وسالي ازش گذشته و ازهمه اينا به رد با اين وضع جاده هاي درون شهري وبرون شهري اصلا صلاح نيست بزاريم از جاش جم بخوره خوب آخه ما بچه ها ي ساماني اين پل را خيلي دوست داريم ونميخاهيم از دستش بديم اما يه مشكل ديگه سر راه ما هست اونم اينكه اونموقه ها كه اين پل در حال سفر بوده و مردم با موبالاشون ازش عكس وفيلم گرفتن وبراي هم بلوتوث كردن و زير عكسش نوشتند پل زمانخان شهركرد يا پل زمانخان اصفهان. حالا من اينجور فكر ميكنم كه اگر دوتا آدم گردن كلفت پيداشدو گفتن بنا به اين عكس اين پل ماله ماست و ما بايد پل مون را ببريم شهر خودمون همنجا بزاريم بمونه ،شما حقی دیگه در این خصوص ندارید، ما راست راستي  چه خاكي بايد  برسرمون كنيم .

 

 

 

 

سامان شهري به تاراج رفته(کاری از خانم نسیمه ستوده نیا)

((وخداوند زمين را آفريد ،گسترده وبيكران در آن خاك بود وآب هم بر چهره اش خطي نداشت .اما زيبا بود به خودي خود زيباي بي انتها ،و برآن مارا آفريد تا با هم باشيم بر روي زمين زيبا .زمين بر چهره اش خطي نداشت و همچنان زيبا بود. زمين مارا دوست داشت و خدا هم ،قرار بود ما هم زمين را دوست داشته باشيم و خدا را. تا روزي كه هركس گفت اينجا مال ماست  ،ژس آنجا مال تو شد وآنجا ها مال انها و خط كشيديم حالا زمين چهره اش خط داشت ،خط هاي زياد ،خط خطي شد وزيبا نبود ،حالا زمين دوست داشت همه مارا دوست داشته باشد اما نمي توانست و خدا هم ديگر بعضي ازما را دوست نداشت . من دوست دارم زمين مرا دوست داشته باشد . من دوست دارم خدا منرا دوست داشته باشد . اغلب مردم اين استان با نام روخانه زاينده رود كنار رودخانه زاينده رود كنار شهر سرسبز سامان بيگانه نيستند . اين رودخانه كه سالهاي سال خروشان وزندگي بخش بوده بر گسترده اين خاك جاري بوده است ،علاوه بر اينكه منبع در آمد و امرار معاش مردم اين  بخش ازاستان بوده موجبات جلب گردشگران   بسياري را از استان خودمان واستانهاي مجاور فراهم كرده است .اگر هر يك از شما حتي يك بار بر حاشيه اين رودخانه گذر كرده وساعنژتي از مناظر سر سبز و بديل آن استفاده كرده باشيد بي شك اقرار خواهيد كرد كه كمتر منطقه تفريحي هم به لحاظ آب وهوا و هم طبيعت سر سبز به پا ي صاحل اين رودخانه زيبا نميرسد. در استفاده از نعمت لايزال الهي بدون ترديد همه بايد سهيم باشند اما متاسفانه دامنه زياد ه خواهي و خود خواهي انسانها به ساحل وكنار كوهها وتپه ها اين رودخانه كشيده شده است. سرمايه داران عزيز كه مواهب الهي را مانند همه چيزهاي ديگر ثروتو قدرت حق انحصاري خود ميدانند زمينهاي اطراف اين رو دخانه را با قيمتهاي وسوسه بر انگيز از كشاور زان حواشبي  رودخانه وروستاهاي اطراف خريداري كرده و اقدام به ساختن ويلا  زيبا وپاركهايخصوصي بدون  در نظر گرفتن حريم روخانه مي كنند.به طوري كه حتي در مواردي ژاي فنسهاي اين مجتمع هاي تفريحي در داخل آب رودخانه قرار دارد يعني عملا كسي قادر نيست در كنار رودخانه ،مجاور اين محوطه هاي تفريحي اطراق كند البته غير از صاحبان شريف همين محوطه ها.با اين اوصاف پيش بيني ميشود كه تا دوسال ديگر چيزي به نام كنار رودخانه براي استفاده عموم اقشاري از جامعه كه قدرت خريد يا حتي كرايه اين ويلاها ومجتمع هاي تفريحي را ندارند.در مورد استفاده از كنار رودخانه قوانين مدوني وجود دارد كه اجراي  اين قوانين نياز مند كفايت مديران ومسئولان آب منطقه اي و بخشداري وساير ارگانهاي مربوطه مي باشد و صد البته اگر تنها وجدان مرفهين  را ضامن رعايت قوامين قرار دهيم وضع از اين بهتر نخواه بود.

خانه هنر مندان سامان

خانه هنرمندان سامان که شاید هنوز نوزادی چند ماهه است در سامان خیابان ولی عصر کو چه جنب حسینیه صاحب الزمان دیده به جهان گشوده است. و با آنكه هنوز شايد براي همه ساماني ها شناخته شده نباشد اما خيلي سريع توانسته علاقه مندان زيادي را به سمت خود جلب نمايد.این خانه که با آثار هنرمندان سامانی در ضمینه هنر های تجسمی ،خوشنويسي ،شعر وداستان نويسي و موسيقي و... حال وهواي متفاوت با تمام خانه هاي هنر پيدا كرده است، آماده و پذيراي همه علاقمندان وهنر دوستان عزيز از سراسر استان عزيزمان مي باشد.لازم به ذكر ميشم كه هر هفته روزهاي جمعه راس ساعت ۴ بعد ار ظهر الي ۸ دوكلاس شعر خاني وداستان كوتاه همراه با نقد آثار با حضور آقاي محمد صالحي راد و اعضاي اين انجمن برگزار مي باشد ،كه حضور همه دوستان در اين جلسات آزاد مي باشد.در ضمن علاقه مندان  ميتوانند با حضور در اين خانه در كليه رشته هاي هنري ثبت نام كنند. در حال حاضر اين خانه به سيستم ارتباط رساني مخابراتي مجهز نشده است اما كليه دوستان مي توانند از طريق همين وبلاگ به پاسخ تمامي سوالات موجود دست پيدا كنند. در آخر به اين نكته اشاره ميكنم كه حضور شما دوستان در اين خانه و يا حتي اين وبلاگ گام بزرگي براي رسيدن به خواسته هاي جوانان ساماني در سايه نو آوري و شكوفايي ميباشد.

از هوشنگ گلشيري ميخوانيم

گرگ

ظهر پنجشنبه خبر شديم  كه دكتر برگشته است  و حالا  هم  مريض است   چيزيش  نبود  دربان بهداري  گفته بود كه از ديشب  تا حالا  يك كله خوابيده   هر وقت هم  كه بيدار  مي شود  فقط   هق هق   گريه مي كند  معمولا  بعد از ظهر هاي چهار شنبه  يا پنج شنبه  راه  مي افتاد  و مي رفت  شهر با زنش   اين دفعه   هم  با زنش  رفته بود  اما  راننده باري  كهدكتر   را آورده بود  گفته بود  فقط  دكتر توي ماشين بود   گويا  از سرما  بي حس  بوده   دكتر را دم  قهوه خانه  گذاشته و رفته بود  ماشين دكتر  را وسطهاي  تنگ  پيدا  كرده بودند   اول  فكر كرده بودند  بايد  به ماشيني چيزي  ببندند  و  بياورندش  ده    براي همين  با جيپ  بهداري  رفته بودند   اما  تا راننده  نشسته پشتش  و  چند تا  هم  هلش  داده اند  راه افتاده  راننده گفته :  از سرماي  ديشب  است  وگرنه  ماشين  كه چيزيش  نيست  حتي  برف پاك كن هاش  هم  عيبي  نداشته   تا وقتي  هم  كه دكتر نگفته بود  :  اختر  پس اختر كو ؟  هيچ كس  به صرافت  زن نيفتاده بود

زن دكتر قد كوتاه  بود  و لاغر  آن  قدر لاغر  و  رنگ پريده  كه انگار همين  حالا  مي افتد  دو تا اتاق داشتند  توي همان بهداري  بهداري  آن  طرف  قبرستان  است  يعني  درست  يك ميدان  دور از آبادي   زن نوزده سالش  بيشتر نبود   گاه گداري  دم  در بهداري  پيداش  مي شد  و يا پشت  شيشه ها  فقط   وقتي هوا آفتابي  بود از كنار   قبرستان  مي آمد  ده گشتي  مي زد   بيشتر  كتابي  دستش  بود  و گاهي  يك پاكت  آب نبات  يا شكلات  هم  توي  جيب  بلوز سفيد  يا كيف دستيش  بچه را  خيلي  دوست داشت   براي  همين  هم بيشتر  مي آمد  سراغ مدرسه  يك روز  كه به اش  پيشنهاد  كردم  اگر بخواهد مي توانيم  درسي  به عهده اش  بگذاريم گفت   حوصله سر و كله زدن   با بچه ها  را ندارد  راستش  دكتر پيشنهاد  كرده بود  براي  اينكه سر زنش  گرم بشود . گاهي هم  مي رفت  لب قنات  پهلوي  زنهاي ديگر

  برف اول كه  افتاد ديگر  پيداش  نشد  زنها ديده  بودندش  كه كنار  بخاري  مي نشسته  و چيزي  مي خوانده  و يا براي  خودش  چاي  مي ريخته  وقتي  هم  دكتر  مي رفت براي  سركشي  به دهات  ديگر  زن   راننده  يا دربان  پيش  خانم  مي ماند  انگار   اول صديقه  زن راننده  فهميده بود   به زنها گفته بود :  اول  فكر كردم دلشوره   شوهرش  را دارد   كه هي  مي رود   و كنار پنجره  مي ايستاده  و به  صحراي  سفيد و  روشن نگاه مي كرده  صديقه  گفته  بود :  صداي  زوزه  گرگ  كه بلند مي شود مي رود كنار پنجره

خوب زمستان   اگر برف  بيفتد   گرگ ها مي آيند  طرف  آبادي  هر سال  همين طورهاست گاهي هم سگي  گوسفندي   يا حتي  بچه اي  گم مي شود كه بعد بايد  ده واري رفت  تا بلكه قلاده اي   كفشي  چيزي  را  پيدا كرد اما صديقه  دو چشم   براق گرگ  را ديده بود و ديده  بود كه زن دكتر چه طور   به چشمهاي  گرگ  نگاه مي كند وقتي هم  صديقه صداش  زده  نشنيده است

برف دوم  و سوم  كه افتاد دكتر  ديگر نتوانست براي  سركشي  به اطراف برود   وقتي  هم  ديد  بايد هر  چهار  يا  پنج  شب   هفته را توي  خانه اش  بماند  حاضر شد  در دوره هامان  شركت كند   دوره هامان   زنانه نبود  اما خوب  اگر  زن دكتر مي آمد  مي توانست  پهلوي  زن ها برود  اما زنش گفته بود  :  من توي خانه مي مانم   شبهايي  هم كه  دوره به خانه دكتر مي افتاد  زنش  كنار بخاري مي نشست  و كتاب مي خواند  و يا  مي رفت كنار پنجره   و به بيابان  نگاه مي كرد  يا از پنجره  اين طرف  به قبرستان  و  گمنام  چراغ هاي  روشن ده

خانه ما بود  انگار كه دكتر گفت :  امشب بايد  زودتر بروم     مثل اينكه توي  جاده يك گرگ  بزرگ  ديده بود

مرتضوي  گفت :  شايد سگ بوده

  اما  خودم به دكتر  گفتم اين دور و برها   گرگ  زياد  پيدا مي شود  بايد احتياط كند  هيچ  وقت هم از ماشين  پياده نشود

  زنم انگار گفت :   دكتر  خانمتان  چي ؟  توي  آن خانه كنار   قبرستان ؟

  دكتر گفت :  براي  همين  بايد  زودتر بروم

  بعد هم گفت  كه زنش  سر  نترسي  دارد و تعريف كرد  كه يك شب  نصفه شب  كه از خواب پريده ديده كنار پنجره  نشسته  روي  يك صندلي  دكتر كه صداش  زده زن گفته : نمي دانم   چرا اين گرگ همه اش مي آيد روبروي اين پنجره

  دكتر ديده بود  كه گرگ  درست ‌آن طرف  نرده ها نشسته توي  تاريك روشن  ماه  و گاه گداري  رو به  ماه زوزه مي كشد

خوب  كسي  مي تواتنست فكر كند  كه همين   روبروي  پنجرخ نشستن  و خيره شدن به يك گرگ   بگيريم بزرگ  و  تنها كم كم  براي  دكتر مسئلهاي  بشود  و حتي  براي  همه ما ؟   يك  شب  هم به دورمان نيامد   اول فكر كرديم   شايد زنش  مريض شده  باشد يا اقلا  دكتر ‚  اما  فردا خود زن با ماشين اداره آمد   مدرسه و گفت   اگر نقاشي  بچه ها را به اش  بدهيم  حاضر است كمكي  كند

  راستش  شاگرد ها آن قدر كم  شده بودند  كه ديگر احتياجي  به او نبود همه شان را هم كه جمع   مي كرديم  توي  يك كلاس  آقاي مرتضوي  به تنهايي مي توانست  بهشان برسد  اما خوب  نه من نقاشيم خوب بود  نه مرتضوي   قرار چهار شنبه  صبح   را گذاشتيم   بعد هم من حرف گرگ را  پيش كشيدم و گفتم  كه  نبايد بترسد  كه اگر  در را باز نگذارد  يا مثلا  بيرون نيايند خطري  پيش نمي آيد  حتي  گفتم :  اگر  بخواهند  مي توانند بيايند ده خانه اي  بگيرند

  گفت : نه متشكرم   مهم  نيست

بعد هم  تعريف كرده  كه  اول ترسيده  يعني  يك شب  كه صداي  زوزه اش  را شنيده  حس كرده  كه بايست  از نرده  آمده باشد   اين طرف   وحالا  مثلا پشت پنجره  است يا در چراغ را  كه روشن  كرده سياهيش  را ديده كه از روي  نرده   پريده و بعد   هم دو چشم براق   را ديده گفت :   درست دو زغال افروخته بود    بعد  هم گفت :  خودم هم نمي دانم  چرا وقتي  مي بينمش  چشم هاش  را يا آن حالت  سكون ... مي دانيد  درست مثل  سگهاي  گله  به دو دستش  تكيه مي دهد و ساعت ها به پنجره  اتاق ما خيره مي شود

  پرسيدم  :  شما ديگر چرا ؟

  فهميد ‚  گفت :  گفتم  كه نمي دانم  باور كنيد وقتي مي بينمش  به خصوص  چشم هاش  راديگر  نيم توانم  از كنار  پنجره   تكان بخورم

  از  گرگ ها  همانگار  حرف زديم   و من برايش  تعريف  كردم  كه گاهي  كه گرگ ها خيلي  گرسنه مي شوند   حلقه وار مي نشينند  و  به هم خيره مي شوند يك ساعت  دو ساعت  يعني  آن  قدر  كه يكي  از  ضعف بغلتد  ‌آن وقا حمله مي كنند و  مي خورندش  از سگهايي  هم  كه گاهي گم مي شوند و فقط  قلاده شان  پيدا مي شود هم حرف زدم   خانم دكتر هم گفت .   مثل اينكه كتابهاي  جك  لندن  را خوانده بود مي گفت :  من حالا ديگر گرگ ها را خوب  مي شناسم

هفته  بعتد  كه آمد انگار  گلي  يا  برگي  براي  بچه ها كشيده بود من  كه نديدم  شنيدم

شنبه روزي بود  كه  از بچه ها شنيدم  توي  قبرستان  تله گذاشتهاند  زنگ سوم   خودم  با يكي  از بچه ها  رفتم و ديدم   تله بزرگي  بود   دكتر از  شهر خريده بود   يك شقه  گوشت  هم توش  گذاشته بود بعد از ظهر هم زنم تعريف كرد  كه رفته  سراغ  زن دكتر   گفت   حالش  خوب نيست   گفت  انگار  زن به اش  گفته   مي ترسد  بچه اش  نشود

زنم دلداريش داده بود  يك سال مي شد  كه عروسي  كرده بودند   بعد هم زنم  از تله  حرف زد  و گفت  :  اينجا  معمولا  پوستش  را  مي كنند  و مي برند  شهر  زنم  گفت :  باور كن  يك  دفعه  چشم هاش  گشاد شد  و شروع كرد   به لرزيدن و گفت :  مي شنويد  صداي خودش  است        من گفتم :  آخر خانم  حالا   اين وقت  روز ؟

  مثل  اينكه  زن دكتر دويده بود  طرف  پنجره    بيرون برف مي آمد  زنم  گفت :  پرده را عقب  زد  و ايستاد كنار پنجره   اصلا  يادش  رفت  كه مهمان دارد

 صبح  روز بعد   راننده  و چند تا از  رعيت ها  رفته بودند سراغ تله   دست  نخورده  بود صفر  به  دكتر گفت :  ديشب حتما نيامده

 دكتر گفت :  نه آمده  بود  خودم صداش  را  شنيدم

  به خودم گفتم اين  زن  دارد ديوانه مي شود  ديشب  هيچ  خوابش  نبرد  همه اش  كنار پنجره  نشسته بود   و به بيابان  نگاه مي كرد   نصف  شب  كه از صداي  گرگ  بيدار  شدم  ديدم  زن  دارد  به  چفت  در ور مي رود  داد  زدم :  چه كار مي كني  زن ؟

 بعد هم گفت كه چراغ  قوه   آن هم  روشن  دست زنش  بوده  رنگ  دكتر پريده   بود  و دستهاش  مي لرزيد   با هم رفتيم  سراغ  تله   تله سالم بود  شقه  گوشت  هنوز  سر جاش بود از جا پا ها  فهميديم   كه  گرگ  تا پهلوي  تله آمده  حتي  كنار  تله نشسته  بعد هم رد پاهاي  گرگ  درست مي رسيد به كنار  نرده دور بهداري    صورت  زن  را كنار  پنجره ديدم  داشت به ما نگاه  مي كرد  دكتر گفت :  من  كه نمي فهمم  تو  اقلا  يك چيزي  به اين زن بگو

چشمهاي  زن  گشاد شده بود   رنگش  كه پريده بود  پريده تر هم شده بود  موهاي  سياهش  رادسته  كرده بود  و  ريخته بود  جلو سينه اش  مثل  اينكه   فقط  چشمهاش  را  بزك كرده بود   كاش  لب هاش  را  لا اقل  رژ لبي  چيزي  مي زد  كه  آن  قدر سفيد  نزند  گفتم :  من كه تا حالا  نشنيده ام  گرگ  گرسنه  از سر   آن  همه گوشت  بگذرد

از جا پا ها  برايش  تعريف كردم  گفت :  راننده  گفته  گرسنه نبوده     نمي دانم  شايد هم خيلي  باهوش است

  فردا خبر  آوردند كه تله كنده شده  دنبال  خط  تله  را گرفته  بودند  پيدايش  كرده  بودند   نيمه جان بود  با دو تا پره بيل كشته بودندش  چندان  هم بزرگ  نبود  دكتر كه ديد گفت :   الحمدالله   اما  زنش  به صديقه گفته بود  :  خودم  دم دمهاي  صبح  ديدمش  كه آن طرف  نرده ها نشسته  اين  يكي  كه  گرفتند  حتما سگي   دله گرگي  چيزي بوده

  شايد  بعيد هم نيست  همين  حرف ها  را  هم  به  دكتر گفته بود كه دكتر  ناچار  رفت سراغ ژاندارم ها   بعد هم  يكي  دو شب  ژاندارم ها  توي خانه دكتر  ماندند شب سوم بود كه صداي  تير شنيديم  فردا هم  كه ژاندارم ها و چند تا  رعيت  با راننده بهداري  دنبال خط  خون  را گرفته بودند و رسيده بودند به تپه  آن  طرف  آبادي  پشت تپه   توي  تنگ   جاي  پاي  گرگ ها  را ديده بودند   و ناصافي برف ها را   اما نتوانسته بودند حتي  يك  تكه استخوان سفيد پيدا كنند  راننده  گفت :  بدمذهب ها  حتي استخوانهاش  را هم خورده اند

من كه باورم  نشد   به صفر آقا  هم گفتم   صفر  هم گفت :  خانم هم  وقتي شنيد فقط  لبخند  زد  راستش  خود دكتر  گفت برو بهش  خبر  بده   خانم نشسته بود كنار  بخاري  و انگار  چيزي  مي كشيد  صداي  در را شنيد  وقتي  هم  مرا ديد اول كاغذهاش  را وارو كرد

  نقاشي هاي  خانم تعريفي  ندارد  فقط  همان گرگ را كشيده بود دو چشم  سرخ  درخشان  توي  يك صفحه  سياه  يك طرح  سياه  قلم  از  گرگ نشسته   و يكي  هم وقتي  دارد  گرگ  رو به  ماه  زوزه مي كشد   سايه  گرگ  خيلي اغراق آميز شده بود  طوري  كه تمام  بهداري و  قبرستان  را مي پوشاند   يكي  دو تا هم طرح  پوزه  گرگ  است  كه بيشتر شبيه  پوزه سگ هاست  دندانهاش  به خصوص

عصر  چهار شنبه  دكتر رفت شهر  صديقه گفته  حال زنش  بد بوده   دكتر به اش  گفته . باورم نشد  خودم صبح  چهارشنبه ديده بودمش  سر ساعت آمد به بچه ها  نقاشي  تعليم داد   يكي از همان  طرح هاش  را روي  تخته سياه كشيده بود   خودش  گفت .  وقتي  هم  ازش  پرسيدم   آخر چرا گرگ ؟  گفت :  هرچي خواستم  چيز  ديگري  بكشم   يادم نيامد  يعني  گچ  را كه گذاشتم روي  تخته خود به خود  كشيدمش

حيف كه بچه ها در زنگ تفريح  پاكش  كرده بودند بعد  از ظهر هم  كه  نقاشي  يكي  دو تا شان را دديم فكر كردم  شايد   بچه ها نتوانسته اند درست بكشند  آخر   طرح  بچه ها  همه درست شبيه   سگ گله شده بود   با گوشهاي آويخته  و دمي  كه گرد كفلش   حلقه زده بود

  ظهر پنج شنبه  كه خبر شدم  دكتر برگشته   فكر كردم   حتما زنش  را شبانه گذاشته شهر  و برگشته سر كارش   مريضي  كه نداشت  يعني  از دهات ديگر كه نمي آمدند اما خوب دكتر آدم وظيفه شناسي بودبعد هم كه سراغ اختر را گرفت   همه رفتند  طرف تنگ   با ماشين دكتر  و جيپ  بهداري  ژاندارم ها   هم رفته بودند   هيچ چيزي  پيدا نكرده بودند

 دكت هم كه حرفي نمي زد  به  هوش  كه مي آمد اگر هم گريه نمي كرد  فقط  خيره  نگاه مي كرد  به ما يكي  يك ي  و با همان  گشادگي  چشمهاي  زنش   ناچار شديم يكي  دو تا استكان عرق  به اش  بدهيم   تا به حرف  بيقتد  شايد هم نمي خواست  جلو بقيه   حرف بزند   فكر نمي كنم  با هم اختلافي  داشته بودند  اما نمي دانم چرا دكتر  همه اش  مي گفت :  باور كن تقصير مننبود

  از زنم  و حتي  از صديقه  و  صفر هم  كه پرسيدم  هيچ كدام  به يادنداشتند  كه زن و  شوهر صداشان را براي  هم بلند كرده باشند  اما من كه  به  دكتر گفته  بودم نرود   حتي  گفتم كه برف  حتما توي تنگ  بيشتر است   شايد  هم حق  با دكتربوده  نمي دانم  آخر گفت :  حالش خوبنيست   فكر مي كنم  اينجا نمي تواند  تاب بياورد   تازه  آن نقاشي ها چي ؟

 بعدا ديدم   چند تا طرح  هم از پنجه  گرگ  كشيده بود  يكي دو تا هم  از گوشهاي  آويخته اش . گفتم انگار .

دكتر كه نمي توانست  درست حرف بزند  اما انگار  وسطهاي  تنگ  برف زياد  مي شود  طوري كه تمام  شيشه را مي پوشاند   بعد دكتر  متوجه مي شود كه  برف پاك كنش  خراب شده  ناچار شدهبود بايستد  گفت : باور كن  ديدمش  با چشمهاي  خودم ديدمش  كه وسط  جاده ايستاده بود

  اختر گفته :  يك كاري  بكن. اينجا  كه از سرما يخ  مي زنيم

دكتر گفت :  مگه نديديش ؟

دكتر هم  دستش  را برده بيرون  از شيشه  بلكه با دست برف را پاك  كند  اما  ديده چاره برف  رانمي تواند  بكند گفت :  خودت  كه  مي داني  آنجا نمي شود دور زد

 راست مي گفت   بعد  هم انگار  موتور خاموش  مي شود  اختر هم  كه  چراغ قوه اش  را انداخته  ديده كه گرگ  درست كنار  جادهنشسته  است گفته :  خودش  است   باور  كن  خيلي بي آزار است  شايد  اصلا  گرگ نباشد  سگ گله  باشد   يا  يك  سگ  ديگر  برو بيرون ببين مي تواني  درستش  كني

  دكتر  گفته : بروم بيرون ؟  مگر خودت نديديش ؟

  حتي  وقتي  اين ها را مي گفت   دندانهاش  به هم مي خورد   رنگش  سفيد شده بود  درست مثل   رنگ مات  صورت اختر  وقتي  كه پشت پنجره  مي ايستاد  و به  بيابان  نگاه مي كرد   يا به سگ  اختر  گفته :  چه طور است كيفم را بيندازم  براش ؟

  دكتر گفته :  كه چي بشود ؟

  گفته :  خوب   چرمي است  در ثاني  تا سرش  گرم خوردن  كيف است تو مي تواني  اين را  يك كاريش كني

  قبل از  اينكه كيف را بيندازد  به  دكتر گفته  :  كاش  پالتو پوستيم  را آورده بودم

  دكتر به من گفت :  مگر  خودت نگفتي  نبايد بيرون رفت   يا مثلا  در را باز كرد ؟

  اختر كه كيف را  انداخته  دكتر بيرون نرفته .  گفت : به خدا  سياهيش  را ديدم كه  آنجا  كنار جاده ايستاده بود نه تكان مي خورد  و نه زوزه مي كشيد

بعد هم  كه اختر با چراغ قوه  دنبال  كيفش  گشته پيدايش  نكرده  اختر گفته : پس  من خودم مي روم

  دكتر گفته  :  تو كه چيزي  سرت نمي شه  يا شايد گفته :  تو كه نمي تواني  درستش  كني   

اما يادش   بود كه تا آمده خبر بشود اختر  بيرون  بوده  دكتر نديده  يعني  برف نمي گذاشته  حتي  صداي   جيغ هايش  را نشينده بود بعد انگار  از ترس  در را  بسته يا  اختر بسته  بوده   خودش  كه نگفت

  صبح جمعه باز راه افتاديم   ده واري  دكتر نيامد نمي توانست    برف هنوز   مي باريد  هيچ كس  انتظار   نداشت چيزي پيدا كنيم  همه جا سفيد بود هر جا  را كه  به   فكرمان رسيد   بيل زديم   فقط كيف چرمي را پيداكرديم  توي  راه از صفر  كه پرسيدم گفت : برف پاك كن ها هم  هيچ باكشان نيست

من  كه نمي فهمم  تازه  وقتي   هم صديقه  نقاشي ها را برايم  آورد بيشتر گيج  شدم  يكيادداشت  سردستي  به آنها  سنجاق شده بود  كه  مثلا تقديم  به د بستان ما   وقتي  مي خواسته  برود   سپرده به صديقه  كه اگر  حالش  بهتر  نشده   و يا چهارشنبه   نتوانست بيايد  نقاشي  را بدهد  به من  تا  جاي  مدل  ازشان  استفاده  كنيم   به صدقيه كه نمي توانستم بگويم  به دكتر هم حتي    اما آخر  طرح سگ  آن هم  سگ هاي  معمولي  براي  بچه هاي  دهاتي  چه لطفي  دارد ؟