صدف و اقیانوس

 

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: برای این یکی اوضاع فرق کرد

حکمت

 

روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:
«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.
نوجوان این کار را کرد.
سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،
طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.
سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.
نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:
«استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:
«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!

اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم بسیار سبک تر گردش می کردم. در بهار با پای برهنه زودتر به راه می افتادم و در خزان با همان پاها، دیرتر برمی گشتم، بیشتر می رقصیدم شنگول تر اسب سواری می کردم و داوودی های بیشتری می چیدم. نادین استیر

آنقدر به آسمان نگاه کردم که باران در چشمانم لانه ساخت
و من زاده شدم
در یک روز بارانی
و باران را زیستم
و باران را زمزمه کردم
اکنون خیسم
خیس تر از همه ی پرستوهایی که روزی به خانه شان باز می گردند...

دوباره به دنیا بیا

نپرس چگونه و یا چه طور؟

تنها دوباره به دنیا بیا!...
.
.
.
چشمانت را ببند

و باز کن!...
.
.
.
این تولدی دیگر است...

قطار بهشت

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد.

و پیامبر رو به جهان کرد و گفت:

 

"مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توأمان بخواهد؟

 

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟"

 

قرنها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.

 

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد. قطار می گذشت و سبک می شد.

 

زیرا سبکی قانون خداست.

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید.

پیامبر گفت:

 

" اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند، اما اینجا ایستگاه آخرین نیست. "

 

مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند.قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

 

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:

 

" درود بر شما، راز من همین بود. آن که مرا می خواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد."

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و  آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید، دیگر نه قطاری بود و نه مسافری  و نه پیامبری.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چشمانمان را ميشوريم و جور ديگر براشعار خيام نگاه ميكنيم


 

 

برخيز و بيا بتا براي دل ما حل کن به جمال خويشتن مشکل ما

يک کوزه شراب تا بهم نوش کنيم زان پيش که کوزه‌ها کنند از گل ما

 

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را حالی خوش کن تو اين دل شيدا را

می نوش بماهتاب اي ماه که ماه بسيار بتابد و نيابد ما را

 

قرآن که مهين کلام خوانند آن را گه گاه نه بر دوام خوانند آن را

بر گرد پياله آيتی هست مقيم کاندر همه جا مدام خوانند آن را

 


 

 

 

ادامه نوشته

دلم آشفته

 

دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز / مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد / دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
گرچه بيگانه زخود گشتم و ديوانه زعشق / يار عاشق كش و بيگانه نواز است هنوز