تبليغاتX
آوای سامان

آوای سامان

آوای سامان

کنسرت

جمعیت بی صبرانه منتظر اجرای نمایش بودند ٬ صدای تشویق قطع نمیشد .
با کنار رفتن پرده اشتیاق چندین ساله جمعیت برای شنیدن صدای ویلون مشهور ترین نوازده چندبرابر شده بود .
پرده کنار رفت و پیرمردی با لباس مندرس نمایان شد و صدای کف زدن مردم با تعجب و شرمساری قطع شد
همان پیرمردی بود که هنگام ورود به تالار ٬ جلوی در ایستاده بود و می نواخت تا نوجه مردم را جلب کند ولی فقط چند سکه جمع کرده بود . 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 8:54  توسط  مهدي زنده دوز  | 

بنام مهربانترین مهربانان ...

هوا بدجوری طوفانی بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابی مچاله شده بودند. هر دو لباس‌های كهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می‌لرزیدند.

پسرك پرسید: «ببخشید خانم! شما كاغذ باطله دارید؟»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی‌زد و نمی‌توانستم به آن‌ها كمك كنم. می‌خواستم یه جوری از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهای كوچك آن‌ها افتاد كه توی دمپایی‌های كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیر كاكائوی گرم براتون درست كنم.»

آن‌ها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیر كاكائو و كمی نان برشته و مربا به آن‌ها دادم و مشغول كار خود شدم. زیر چشمی دیدم كه دختر كوچولو، فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد.

بعد پرسید: ببخشید خانم! شما پولدارین؟

نگاهی به روكش نخ نمای مبل‌هایمان انداختم و گفتم: «من اوه...نه!»

دختر كوچولو فنجان رو با احتیاط روی نعلبكی گذاشت و گفت: « آخه رنگ فنجون و نعلبكی‌اش به هم می‌خوره!»

آن‌ها در حالی كه بسته‌های كاغذی را جلوی صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان‌های سفالی آبی رنگ را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به رنگ آن‌ها دقت كردم. بعد سیب زمینی‌ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینی، آبگوشت، سقفی بالای سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمی، همه این‌ها به هم می‌آمدند.

صندلی‌ها را از جلوی بخاری برداشتم و سر جایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه‌مان را مرتب كردم. لكه‌های كوچك دمپایی را از كنار بخاری پاك نكردم. می‌خواهم همیشه آن‌ها را همانجا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندی هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 19:16  توسط نیلوفر سامانی  | 

 رنگ عشق !


دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »


و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست


دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »


دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست


دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 12:43  توسط نیلوفر سامانی  | 

کسی مرا به تماشا میخواند!
کسی شبیه غباری بخار آلود در تاریکی محض شب!
کسی مرا به باغ نیلوفری می خواند به تماشای نفس های شکوفه یاس!
به رقص روشن آب !کسی مرا به خلوت خود میبرد
به دلتنگی های شبانه اش که غروبی ست در پس پرده سپید نگاهش
کسی مرا به لبخند آینه می خواند
به نقش رنگ پریده تصویرش در قاب به رنگ چشمی بارانی
به تبسم خشکیده بر لب پنجره به ناله جانکاه قناری در قفس تنگ آزادی!
کسی مر ابه شعر باران دعوت میکند!
به هم واژه شدن باحسرت عشق
به هم آوازی درد به گریه سرد ستاره
کسی مرا در خود می خواند در تنهایی خویش
در نقاشی زرد پاییز دلش مرا هم نفس یاس های خزان زده می خواند
کسی مرا در تبعید نفس در هجرت آواز
می خواند!کسی مرا میداند!کسی مرا میخواند!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 8:38  توسط  مهدي زنده دوز  | 

 

من مي‌گم بهم نگاه کن
تو مي‌گي که جون فدا کن

من مي‌گم چشمات قشنگه
تو مي‌گي دنيا دو رنگه

من مي‌گم دلم اسيره
تو مي‌گي که خيلي ديره

من مي‌گم چشمات‌و واکن
تو مي‌گي من‌و رها کن

من مي‌گم قلبم‌و نشكن
تو مي‌گي من مي‌شكنم من؟

من مي‌گم دلم رو بردي
تو مي‌گي به من سپردي؟

من مي‌گم دلم شكسته است
تو مي‌گي خوب مي‌شه خسته است

من مي‌گم بمون هميشه
تو مي‌گي ببين نمي‌شه

من ميگم تنهام مي‌ذاري؟
تو مي‌گي طاقت نداري؟

من مي‌گم تنهايي سخته
تو مي‌گي اين دست بخته

من مي‌گم خدا به همرات
تو مي‌گي چه تلخه حرفات

من مي‌گم که تا قيامت
برو زيبا به سلامت

من مي‌گم خدا به همرات
تو مي‌گي چه تلخه حرفات

من مي‌گم که تا قيامت
برو زيبا به سلامت

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 9:19  توسط  مهدي زنده دوز  | 

سلام به همه

 اینبار هم یک دو بیتی از ملک.

راستی سفارش می کنم شعر اقای زنده دوز را بخوانید ٬اگر نخوانید از دستتان رفته.

تو که ایینه ی صدق و صفایی

                            به محراب دلم روح وفایی

                                           تو که گفتی وقت مرگ ایی سراغم

                                                                                      الهی من بمیرم تا بیایی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 1:55  توسط رایا نادری سامانی  | 

 

 

باید که شیوه‌ی سخنم را عوض کنم

شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

 

گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

 

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده‌ام

آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

 

در راه اگر به خانه‌ی یک دوست سر زدم

این‌بار شکل در زدنم را عوض کنم

 

وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

وقت است قیچی چمنم را عوض کنم

 

باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش

جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم

 

وقتی چراغ مه شکنم را شکسته‌اند

باید چراغ مه‌شکنم را عوض کنم

 

عمری به راه نوبت ماشین نشسته‌ام

امروز می‌روم لگنم را عوض کنم

 

با من برادران زنم خو ب نیستند

باید برادران زنم را عوض کنم

 

دارد قطار عمر کجا می‌برد مرا؟

یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

 

ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

مجبور می‌شوم کفنم را عوض کنم

 

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 9:24  توسط  مهدي زنده دوز  | 

              

             انا لله و انا الیه راجعون

 

آوای سامان نیز رحلت این پیر فرزانه را تسلیت میگویید.

اما این وبلاگ هرچه کرد در خصوص این مرجع بزرگ مطلبی بنویسد به این یقین رسید که کوچکتر از آن است که در خصوص عارفی بزرگ بنویسد.

تنها : اذا مات العالم ثلم فی الاسلام  ثلمه لا یسد ها شی

زمانی که عالمی از دنیا برود رخنه ای در اسلام پدید می آید که هیچ چیز آنرا جبران نمی کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 13:35  توسط  مهدي زنده دوز  | 

 

رایایی عزیز با آنکه میدانم فرصت در دستان شما خلاصه شده و تحصیل با ارزشترین و زیباترین دلداری انسان در دیار غربت است باز هم مارا با نوشته ای زیبا دل شاد کردید.

کاش دوستانی که فرصتهای آزادشان آزاد تر است همچون رایا دفتر آوای سامان را با یادگاری زیبا زیباتر می نمودند .

همه آوای سامانی ها باهم هستند و با هم خواهند ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 8:39  توسط  مهدي زنده دوز  | 

سلام به تمامی دوستان عزیز

اینبار یکی از اشعار زنده یاد زهرا ملک محمد خانی را تقدیم حضورتان می کنم

یادشان گرامی باد

طوفان دل..

زندگی ارامش طوفانی دل را ربود

موج طغیانم کنون رسوای رسوا می روم

خسته ام از عشق٬ از دیوانگی های دلم

دست بردار از سرم٬ اینبار تنها می روم

با تمام زیرکی ٬اما نمی فهمی مرا

باورم کن مهربان٬ اینبار تنها میروم

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 4:46  توسط رایا نادری سامانی  | 

بنام نوازنده ی گیتار عشق

سلام به تمامی دوستان عزیز و باتشکر از اقای زنده دوز.

در ابتدا٬ شعری از استادهنر٬شاعر ٬مجسمه ساز٬و پدر بزرگی عزیز  (عبد الله کبیری سامانی)را به شما تقدیم  می کنم.هر چند که از ایشان دور هستم اما ایشان را در قلبم احساس میکنم.امیدوارم که هر چه زود تر ملاقاتشان کنم.

دست بید لب رود...

دست بید لب رود ٫با سر انگشتی سبز

 شانه بر ذلف شکندر شکن موج و چنار کهنی زده زانو

که ببوسد گل و گیسوی چمن را و گل پونه بشوید سر خود را در رود.

                              

اسم من (رایا)است .رایا یعنی کسی که خداوند متوجه اوست٬امیدوارم که اینگونه باشد.و تمامی عزیزان مورد توجه حضرت حق قرار گیرند.

در حال حاضر در امریکا هستم و از وطنم ایران و دیار همیشه سبزم سامان دور .اما تا ماهی دیگر باز

-می گردم.امیدوارم که بتوانم هم وبلاگی های سامانی را ملاقات کنم.

گاهی قلمی به دست می گیرم و افکارم را به صورت اشعاری منظم و گاهی نا منظم بر روی کاغذ  سوار می کنم.

راه دراز و پر پیچ خمی تا شاعر شدن وجود دارد ٬امیدوارم که بتوانم این راه را به کمک دوستان و استاد عزیزم طی کنم.

یک معذرت خواهی به اقای زنده دوز و هم وبلاگی های عزیز بده کار هستم .زیرا هم گروهی خوبی نبودم و تنها اسمم را وارد گروه کردم اما از نوشته و ...خبری نبود . اما امده ام تا بمانم ٬امیدوارم که عذر خواهی بنده مورد قبول واقع شود.

در پناه حق 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 6:50  توسط رایا نادری سامانی  | 

همچنان که وعده کرده بودیم نظرات برتر دوستان را در در وبلاگ آوای سامان با نام خودشان قرار خواهیم داد.

لاله عزیز لطف کردند و این شعر بسیار زیبا را برای ما ارسال نمودند و ما هم همراه با آدرس وبلاگ ایشان برای آشنایی بیشتر شما دوستان با این هنر مند ارجمند در این لینک قرار میدهیم .

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم
گلدان زرد یاد را با تو معطر می کنم
تو رفته ای ورفتنت یک اتفاق ساده نیست
ناچار این پرواز را این بار باور میکنم
یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من
به احترام رجعتت من نازکمتر میکنم
یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام
آنشب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم
صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن
من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم
شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو
یک روز من این شعر را تا اخر از بر میکنم
گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم
زیبا خدا پشت وپناه چشمهای عاشقت
با اشک وتکرار و دعا راه تو را تر میکنم

http://baraneghaml.blogfa.com/

«ماه تنها»

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 8:2  توسط  مهدي زنده دوز  | 

 

دوستانی که علاقه مند هستند دیگر آثار استاد بزرگوار سرکار خانم مبرهن را بازدید نمایند میتوانند از طریق وبلاگ هنر از دریچه دیگربه آدرس http://honarenovin.blogfa.com/ مراجعه نمایند.

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 13:46  توسط  مهدي زنده دوز  | 

 

سامان یکی از شهرهای استان چهارمحال و بختیاری ایران است. شهر سامان در حاشیه دامنه کوه شیراز قرار دارد. بر اساس آمار سال ۱۳۸۵ جمعیت سامان برابر با ۱۴٬۷۷۷ نفر بوده است.

 اقتصاد و صنعت گردشگری

که یکی از مهم‌ترین قطب‌های کشاورزی استان چهارمحال و بختیاری محسوب می‌شود.به دلیل قرار گرفتن در حاشیه زاینده رود از بهترین وزیباترین مناطق گردشی ایران بشمار می‌آید. مجتمع فرهنگی تفریحی پل زمانخان و باغهای اطرافش، مجموعه کاخ پیشین فرح دیبا که اکنون به هتل تبدیل شده، کازینو که به وزارت ارشاد واگذار شده و طرح دریاچه مصنوعی که در مسیر رودخانه زاینده رود درنظر گرفته شده‌است، آیندهٔ خوبی را از نظر گردشگری برای این شهر نوید می‌دهند. طرح ساخت مجموعه‌ای از خانه‌های ویلایی نیز در دست تهیه‌است.


 زبان و ادبیات

زبان مردم شهر و روستاهای پیرامون سامان اکثرا" ترکی است و گویا از نسل ترکان قشقایی مهاجر به بختیاری می‌باشند.

اهالی سامان در محیط اداری و مدرسه به فارسی سخن می‌گویند، اما در خانه و کوی و برزن غالبا" با هم به لهجه ترکی قشقائی حرف می‌زنند. بخاطر همین اکثر شاعران آن دیار به غیر از فارسی به لهجه ترکی قشقائی وگاها"ب ختیاری نیز شعر می‌سرایند.

سامان یک منطقه شعرخیز است. سامان زادگاه شاعرانی چون عمان سامانی و دهقان سامانی می‌باشند. از شاعران دیگر می‌توان به «قطره سامانی»، «نیسان سامانی»، «قلزم» و ... نام برد.

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 11:36  توسط  مهدي زنده دوز  | 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 10:40  توسط  مهدي زنده دوز  | 

 

يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.
اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ...

کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه‌اي به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 12:39  توسط نیلوفر سامانی  | 

 

گل بی رخ یار خوش نباشد         بی باده بهار خوش نباشد

طرف چمن و طواف بستان       بی لاله عذار خوش نباشد

رقصیدن سرو و حالت گل        بی صوت هزار خوش نباشد

با یار شکر لب گل اندام         بی بوس و کنار خوش نباشد

هر نقش که دست عقل بندد      جز نقش نگار خوش نباشد

جان نقد محقر است حافظ        از بهر نثار خوش نباشد

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 11:56  توسط  مهدي زنده دوز  | 

مرد عصبی بود پک محکمی به سیگار زد : زن!آخه چرا توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری؟

چیکار کنم که بچه هارو اذیت می کنه؟ طلاقش که نمی تونم بدم ...زنمه !

خیلی ناراحتی ببرشون پیش خودت ...سپس ته مانده سیگار را روی سنگ قبر خاموش کرد ورفت .

 


عینک نمی زد که نگن عینکیه .  یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند . 
 
 

 

آخر کلاس نشسته بود که احساس کرد حوصلش سر رفته، به دخترای کلاس نگاه کرد و اونی که قبلا هم زیاد به چشمش خورده بود انتخاب کرد و تصمیم گرفت عاشقش بشه! از فکر خودش خندش گرفت. حوصلش واقعا سر رفته بود، از کلاس زد بیرون. ناگهان دید اینگاری دختره هم اومده بیرونو داره نگاش میکنه؛ دلش ترسید، سریع رفت تو کلاسو رو نیمکت آخری نشست. چشماشو بست و گفت:

خدایا غلط کردم!

 


دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 11:13  توسط  مهدي زنده دوز  | 

 

سفری در پیش است
سفری در ره دوست


سفری سوی خدایی که همه عالم ازاوست
توشه ات کو که سفر دشوارست


کوله بارت خالی است
سفر دور و درازی داری


نه به دل حال نیاز
نه بر سر شوق نمازی داری


می رسد روز دریغت ای دوست
رسد آن روز که از کرده پشیمان باشی


وقت رفتن ز تهی دستی خویش
سخت گریان باشی


دردمندی و از آن بی خبری
بهر بیماری خویش


 کوششی کن که به هر دم پی درمان باشی
آید آن دم که ز دیدار اجل


سخت گریان و هراسان باشی
همسفر آگه باش


 روز دیگر دیراست
نکند سود تو را وقت رحیل


اگر از کرده پشیمان باشی


+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 10:38  توسط محمد جواد خدابنده سامانی  | 

از نشستن ها چه سود ،
                  مي توان شعري سرود

مي توان نقشي كشيد از ماهيان توي رود
                  مي توان لبخند را معنا نمود

مي توان غم را بدست باد پائيزي سپرد
                  از نشستن ها چه سود ،

مي توان شعري سرود
                  مي توان از غنچه گفت

مي توان چون گل شكفت
                  مي توان عطر گل نارنج را

از سكوت چشم محبوب شنفت
                  از نشستن ها چه سود ،

مي توان شعري سرود
                  مي توان فعل قشنگ زندگي را صرف كرد

مي توان با آفتاب مهر تو ،
                  رخنه در انديشه هاي برف كرد

مي توان از برگ ، تا جنگل رسيد
                  مي توان عشق خدا را اندرون دل به نيكي ظرف كرد

از نشستن ها چه سود ،
                  مي توان شعري سرود

مي توان بر روي قطره ، نقشي از دريا كشيد
                  مي توان چون مرغ دريايي همه جا پر كشيد

مي توان از ساحل و دشت و بيابان هم گذشت
                  مي توان نقش تورا با اشك چشم ، مژگان قلم

بر بوم موج انتظار دل كشيد
                  از نشستن ها چه سود ،

مي توان شعري سرود
                  مي توان غم را زدود

مي توان بنهاد گام اندر وجود
                  مي توان اندوه را فرياد كرد

مي توان خارج شد از بود و نبود
                  مي توان شد آنچه بايد بود و بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 10:26  توسط پدرام  | 

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی


آنقدر مات که يکدم مژه بر هم نزنی


مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود


ناز چشم تو به قدرمژه بر زدنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 10:25  توسط پدرام  | 

  • «آرزو کردن چه قدر شعف‌انگیز است، اما وقتی به‌آرزوی خود رسیدیم شعف از درون ما رخت برمی‌بندد.»
  • فریدریش نیچه
  • «آرزو ریشه حیات ما است، اگرچه این ریشه حیات، ما را به‌تدریج می‌سوزاند ولی همین ریشه مایه زندگی است.»
  • «آرزوی تجدید حیات آدمی یک آرزوی ابلهانه‌است زیرا بوجودآمدن انسان یک اشتباه و یک حادثه غم‌انگیز است و بهتر آن‌که تجدید نشود.»
  • «آرزوی هر شخصی هدایت او را به عهده دارد.»
  • «آماده شدن برای دستگیری از پیران، و وفاداری نسبت به‌دوستان و مهر ورزیدن به‌مردم، آرزوی من است.»
  • «آینده متعلق به کسانی است که در آرزوی آن هستند و بدان ایمان دارند.»
  • «آن توقع و آرزو عاقلانه است که از دست خودمان برآید.»
  • «آینده‌ها بنظر بزرگ جلوه میکنند اما وقتی که گذشتند می‌فهمیم که ناچیز بوده‌اند.»
  • «

آنکه امید از دست می‌دهد، خیلی چیزها را از دست می‌دهد.»

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 10:16  توسط  مهدي زنده دوز  | 

 

حمید مُصَدِّق (زادهٔ ۹ بهمن ۱۳۱۸ شهرضا - درگذشتهٔ ۷ آذر ۱۳۷۷ تهران) شاعر و حقوقدان ایرانی بود.

حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانواده‌اش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.

مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی دانش‌آموخته شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.

وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دوره‌های بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاه‌های اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی می‌گرفت.

در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تا سال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق اشتغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.

حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت.

  • شعر دشت ارغوان که از مجموعه سالهاي صبوري گزیده شده است:
    • « آه چه شام تيره اي، از چه سحر نمي شود»
    • « ديو سياه شب چرا جاي دگر نمي شود؟»
    • « سقف سياه آسمان سوده شده ست از اختران.»
    • « ماه چه، ماه آهني، اين كه قمر نمي شود»
    • « واي ز دشت ارغوان، ريخته خون هر جوان»
    • « چشم يكي به ماتم اينهمه تر نمي شودا»
    • « مادر داغدار من، طعنه تهنيت شنو»
    • « بهر تو طعن و تسليت، گر چه پسر نمي شود»
    • « كودك بينواي من، گريه مكن براي من»
    • « باغ ز گل تهي شده، بلبل زار را بگو:»
    • « از چه ز بانگ زاغها، گوش تو كر نمي شود »
    • « اي تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من»
    • « بي همگان به سر شود، بي تو به سر نمي شود »

 

منظومه‌ها و اشعار

  1. درفش کاویان(۱۳۴۱)
  2. آبی، خاکستری، سیاه(۱۳۴۳)
  3. در رهگذار باد(۱۳۴۷)
  4. دو منظومه؛ شامل آبی، خاکستری، سیاه - در رهگذار باد(۱۳۴۸)
  5. از جدایی‌ها(۱۳۵۸)
  6. سال‌های صبوری(۱۳۶۹)
  7. تا رهایی؛ شامل مجموعه‌های فوق(۱۳۶۹)
  8. شیر سرخ(۱۳۷۶

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 9:56  توسط  مهدي زنده دوز  | 

 
 
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد،
 
 با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.
 
 «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه
 
و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هرحال شما هم
 
درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده،
 
 من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده،
 
 شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید.
 
 آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام..
 
 می خواهم به بهشت بروم»

سن پیتر گفت : «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین...
 
 تا اینکه به جهنم رسیدند. در آسانسور که باز شد،
 
 سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد.
 
 زمین چمن بسیار  سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود
 
و در کنار آن یک ساختمان  بسیار بزرگ و مجلل.
 
در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی
 
 سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند
 
 و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند.
 
 سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند.
 
همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار
 
 مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.
 
شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا
 
رقص گرم و لذت بخشی داشتند.

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.
 
 راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت
 
اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق
 
و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی
 
هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید
 
 که روز دوم هم چگونه گذشت.

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که
 
 آیا تصمیمش را گرفته؟سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد
 
 خیلی فکر کردم.. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم
 
 من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل
 
 شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب
 
و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او
 
 استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس
 
و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید:
 
 «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟
 
 ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود....

امروز دیگر تو رای دادی». 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 8:51  توسط پدرام  | 

 

چند روزی از مهدی عزیز خبری نبود مجبور شدم با همراهشان تماس بگیرم

اما بعد از چند بار تماس جوابی نگرفتم

خیلی نگرانشان شدم

تلفن خانه را گرفتم

و وقتی حال مهدی را پرسیدم فهمیدم ایشون چند روزیست در بستر بیماری افتاده اند

وای خدای من نمیدانم چرا

اما میخوانم امن یوجیب و مستر ............................

دوست من مهدی جان کاش هیچوقت مریض نباشی

درود بر تو

سلامتی تو آرزوی همیشگی ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 10:41  توسط پدرام  | 

 

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: برای این یکی اوضاع فرق کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 10:59  توسط مهراب جمالپور  | 

 

روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:
«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.
نوجوان این کار را کرد.
سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،
طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.
سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.
نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:
«استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:
«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 10:53  توسط مهراب جمالپور  | 

اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم بسیار سبک تر گردش می کردم. در بهار با پای برهنه زودتر به راه می افتادم و در خزان با همان پاها، دیرتر برمی گشتم، بیشتر می رقصیدم شنگول تر اسب سواری می کردم و داوودی های بیشتری می چیدم. نادین استیر
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 10:43  توسط مهراب جمالپور  | 

آنقدر به آسمان نگاه کردم که باران در چشمانم لانه ساخت
و من زاده شدم
در یک روز بارانی
و باران را زیستم
و باران را زمزمه کردم
اکنون خیسم
خیس تر از همه ی پرستوهایی که روزی به خانه شان باز می گردند...
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 10:42  توسط مهراب جمالپور  | 

دوباره به دنیا بیا

نپرس چگونه و یا چه طور؟

تنها دوباره به دنیا بیا!...
.
.
.
چشمانت را ببند

و باز کن!...
.
.
.
این تولدی دیگر است...
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 10:41  توسط مهراب جمالپور  |